جسارت قناعت به " متوسط ومعمولی بودن" - قسمت ششم


   در ادامه روشهای  کسب جرأت  برای کنار گذاشتن کامل گرایی وقناعت به متوسط بودن ، سه روش دیگر، با استفاده از نظرات آقای دکتر برنز و ترجمه آقای مهدی قراچه داغی( در کتاب شناخت درمانی روانشناسی افسردگی)؛ ارائه می گردد و شاید پرونده این بحث تلخ وشیرین! در همین قسمت بسته شود:

1- عدم توجه به قضاوت دیگران: در بیشتر موارد برای اینکه دیگران را از خود مأیوس نکنیم و انتظارات آنها را بر آورده کنیم، تن به کامل گرایی می دهیم! خوب با متوجه شدن به غیر منطقی بودن تأیید طلبی ( نیاز کاذب به تأیید دیگران) و  همینطور کمال طلبی عصبی، و  خلاصی از آن دو نیاز کاذب ، می توانیم بدون اعتنا به توقع و انتظار دیگران ( در بیشتر موارد  توقع دیگران تصور و یا فرافکنی خود ماست، نه واقعیت، ولی حتی در مواردی هم که واقعی است و ممکن است ما با اشتباهی که مرتکب می شویم دیگران را مأیوس کنیم؛ تقصیر خودشان است که از ما انتظاری غیر واقع بینانه و بیش ازتوان یک انسان دارند!)، راه درست را انتخاب کنیم: انتخاب بین دو راه  یکی  سعی در کامل شدن و مواجه با احساس بد و دیگری پذیرش انسان بودن و کامل نبودن و مواجه شدن  با خشنودی.

2- به یاد لحظات شاد زندگی بیفتید: سفر گروهی با اتوبوس به ترکیه را به عنوان یکی از لحظات شاد زندگی ام به یاد می آورم،( و در همینجا برای همه کسانی که در برگزاری آن نقش داشتند، دعا می کنم و از خدا بابت آن شاکرم)  آن سفر در کنار دوستان خمر کهن و خانواده ام، برای بنده و خانواده ام بسیار جالب و خاطره انگیز بود و از لحظات داخل اتوبوس گرفته تا مکانها و دیدنیهای سفر همه جالب و شادی آور بودند و خاطره خوب آن هرگز از یادمان نمی رود و اگر اغراق نباشد سفر خمر کهن به قونیه، از بهترین سفرهای گروهی دنیا بود! اما وقتی کلاه خود را قاضی می کنم و از خود می پرسم که آیا همه چیز صد در صد دلخواه بود؟ آیا سفر بی عیب و نقص بود؟ به جوابی منطقی! می رسم: مسلماً از حیث امکانات و اتفاقات ناخوشایند،  مسافرت ما ایده آل نبود: مدت زمان رسیدن به مقصد در مقایسه با هواپیما بسیار طولانی بود؛ امکان خواب راحت اصلاً وجود نداشت، توالت رفتن! بخصوص در زمان رفت با مشکلات عدیده! همراه بود، غذا بسیار ساده بود ، کلکها و ناروایی های مسؤول تور( آقای کیف کمری!) و  ناهماهنگی وبدقولی ایشان هم مزید بر علت شده بود .. از جابجایی ناخواسته اتوبوس در وسط راه گرفته تا نبود اتاق کافی در شب اول رسیدن به هتل و..، و در مجموع  در مقایسه با رفاه ایده آلی، خیلی کمبودها و سختی ها وجود داشت و گاهگداری استرس و شوک زیادی  هم به ما وارد می شد و..در طول سفر هم، همیشه و هر لحظه هم شاد نبودم؛ موارد خستگی جسمی و روحی و حتی اختلاف سلیقه و کدورت خاطر هم با عزیزانم پیش می آمد و..خلاصه سرت را درد نیاورم! اگر با عینک کمال پرستی به دنبال عیب و ایرادهای سفر باشم شاید بتوانم صدها عیب وایراد ریز ودرشت را ردیف کنم که تمرکز و گیر دادن به هر کدام می توانست کام شیرین این سفر پر بار را برایم به شدت  تلخ نماید! ( خدا را شکر که این عینک شوم؛ لااقل در این سفر از چشمانم افتاده بود!). خوب نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که شادی ما به رفاه و ایده آل بودن امکانات سفر و کامل بودن همه چیز وابسته نبود؛ بلکه بیشتر به دلیل پذیرش عیب ونقص ها و پذیرش متوسط بودن بود و اینکه حرص کامل گرایی را تا حدود زیادی کنار گذاشته بودیم و آمادگی ذهنی برای سختی و دشواری و عیب وایراد را داشتیم. در کنار آن، همگی از دل و جان سعی داشتیم عیب و نقص ها را به حداقل برسانیم و سفر بهتری را برای یکدیگر فراهم کنیم و در نتیجه آمادگی داشتیم تا از خوبی ها و نعمتهای فراوان سفر چون کودکان! خشنود باشیم. البته مسلم است که مبارزه با کمال پرستی، دلیل تأیید محرومیت و تحمل بی مورد سختی نمی شود؛ سخن چیز دیگری است. سخن این است که کامل گرایی مخل شادی درونی است. هر کسی در زندگی تجربیات مشابه ای دارد و شادی در محرومیتها را و رنج در رفاهیات را، مشاهده کرده است و در نتیجه می تواند با بررسی منطقی تجربیات خودش،  به پوچ بودن کامل گرایی پی ببرد. سختی و محرومیت اگر با پذیرش ذهنی و تسلیم در برابر واقعیت موجود ( نه به معنای کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن) و دیدن تمامی واقعیتها و نه فقط کمبودها و سختیها باشد، با شادی همراه است؛ اما رفاه و آسایشی که با کامل گرایی و در نتیجه؛ عدم پذیرش عیب و کمبود همراه باشد؛ می تواند رنج جانکاهی را بدنبال آورد! در واقع والاترین شادی درونی انسان می تواند زمانی  باشد که خالصانه به دیگران خدمت می کند و حتی از خودش و رفاه و آسایش خود می گذرد. بنابراین در اینجا هم ثابت می شود که شادی و خوشبختی به هیچ وجه از راه کامل گرایی عصبی ( کمال پرستی) حاصل نخواهد شد.

3- اجتناب از حرص زدن: در همین وبلاگ نویسی اگر کامل گرا باشم و بخواهم بهترین نوشته را عرضه کنم، هیچگاه قادر به نوشتن نیستم و یا به ندرت می نویسم!( البته امثال بنده شاید بهتر باشد که مبتلا به کمال طلبی شدیدی شوند تا به ندرت بنویسند و خودشان و دیگران را سر کار نگذارند!) چون هیچ نوشته ای بی عیب نیست. یا اگر بگویم که باید خودم به رهایی کامل برسم بعد برای دیگران نسخه بپیچم! باز دیگران را از تجربه اندک خودم و خودم را از تجربه متقابل دیگران، محروم کرده ام ولی اگر معیارهای خود را پایین آورم، می توانم کار بیشتر و حتی بهتری هم عرضه نمایم و از آموختن متقابل بهره مند شوم. با کنار گذاشتن کامل گرایی عصبی، یاد می گیرم که از نوشتن لذت ببرم و با فشار و اضطرار ( ناشی از نیاز کاذب کامل نوشتن) ننویسم! یاد می گیرم که مشاهده جمعی بی غرضانه را با دیگران تمرین کنم! بنابراین با کنار گذاشتن کمال پرستی، ثمر بخشی افراد افزایش می یابد و رضایت خاطر بیشتری هم حاصل می شود.

   در خاتمه این مبحث به این نکته تأکید می گردد که انسان بودن معادل اشتباه کردن است و بشر موجودی جایزالخطاست و نقص و شکست بزرگترین سرمایه اش است. نمک زندگی اشتباه کردن است و شاید به همین دلیل در مقایسه با فرشته های بی عیب و نقص، انسان خلق شده تا در مسیر اشتباه کردن رشد کند. البته این سخن به معنای حفظ  تعادل و اجتناب از افراط و تفریط و کسب شجاعت برای قدم زدن در راه رشد و تکامل حقیقی است. به عبارت دیگر، کنار گذاشتن کامل گرایی به معنای غرق شدن در اشتباهات نیست و به معنای اجتناب از رشد و بهبود هم نیست. نارضایتی خلاق از وضعیت موجود روحی و روانی و شرطی شدگی های ذهنی( از جمله همین کامل گرایی ) و جستجوی کمال درونی با کمک روش منحصر به فرد مشاهده گری بی غرضانه، برای رشد و کمال هر انسان ضرورت دارد. کامل گرایی عصبی یا به عبارتی کمال پرستی در واقع یکی از اشتباهات ذهنی است که باید از سر راه رشد و پویایی انسان برداشته شود و مشاهده بی غرضانه آن در مواردی که بر ذهنمان حاکم می شود؛ در زدودن حاکمیت آن بسیار کار ساز است.


۴ نظر:

tabkom گفت...

با سلام خدمت آقای بنانی و دوستان ،

مطلب شماره یک با یادداشت جدید آقای پانویس در سایت ایشان تحت عنوان " کَل علی " اشتراک نظر دارد و شنیدن فایل صوتی که در متن یادداشت آورده شده به درک مطلب کمک میکند :http://www.panevis.net/panevis/audio/Panevis_0006.mp3

در مورد لحظات شاد و خوشی‌ها در زندگی ، همیشه بینش ماست که تعیین کننده است ، یعنی انرژی درونی که ما با فداکاری، در برخورد با سختی‌ها و مشکلات مصرف میکنیم،.......بطور مثال، دو نفر با دو سطح متفاوت دانایی و عشق درونی طرز برخوردشان در ارتباط با یک مسئله کاملا واحد به طرز عمیقی تفاوت میکند...........
یادم می‌آید زمانی را در شرایط سختی در جمعی کنار هم زندگی میکردیم، بطور خاص دو نفر را در نظر دارم که در دو سر یک نمودار، شاخص بودند و البته دیگرا ن هر کدام به فراخور مرتبه ، جایی را در روی این نمودار به خود اختصاص داده بودند ، در یک سر جوانی بود که نادانسته، در آن جمع بود و به لحاظ خصائل روحی شخصیتی‌اش، کاملا نفع خود را ارجح میدید و با همه درگیر بود و در سر دیگر جوانی دیگر که بدون برجسته‌کاری با خلقی خوش و با محبتی بی‌پایان لحظات شاد و زیبایی را با دیگران ایجاد میکرد.........

به نظر من باید به این آگاهی رسید که نگاهی مهربان و عاشقانه به هر لحظه و هر صحنه زندگی داشتن ، نیروی بی پایانی را در درون ما ایجاد میکند که با صرف کردن آن در جای خود، میتوانیم به خود و دیگران خدمت کنیم . البته بی‌مزد و منت ...


زین مهر و کین برتر برآ
بر طارُم اکبر برآ

تا کی اسیر کینه‌ها
بگذشته‌ها ، دیرینه‌ها

تازه شو و تازه ببین
بگذار غم ، شادی گزین

بی تا گفت...

ممنون آقای بنانی
این ترفند ها برای احوال من کاربرد فراوان داشت / سپاس از شما

نیکلاس گفت...

سلام
باتوجه به اینکه ما وسائل اندازه گیری میزان کمال درونی را نداریم همانقدر که پا دراین
راه گذاشته ایم وبه کمک دوستان فهم خود را عمق می بخشیم بقول ملا نصرالدین
جای شکرش باقیست .
یادمان باشد که رهایی مطلق نیز یک افسانه است و قابل اندازه گیری و انتقال به غیر
ندارد کما اینکه در تاریخ بشریت افرادی را که فکر میکنیم کامل شده اند مثل قدیسین
وعرفا وغیره فقط از باب مقایسه با خودمان وآنهم بصورت ذهنی صورت می گیرد و
حقیقت ندارد .
هنر ما شاید اینست که هر لحظه بیشتر به درون وبه زبان شرطی و ویروس آلود و
رفتارهای شرطی تاریخی مان توجه کنیم - به امید اینکه کمرنگ وکمرنگ تر شود و
حالمان بهتر.
تشکر از زحمات شما.

tabkom گفت...

سلام

فکر میکنم کمال گرایی خاستگاهی نفسانی و هویت فکرانه دارد.....و الا انسان فطرتا بدون اینکه نظری به کمال داشته باشد ، همواره رو به سوی کمال ( اینجا شاید به کار بردن واژه کمال برای آنچه هدف فطرت است، رسا نباشد ) حرکت میکند !!
هویت فکری یا نفس، از توهّم کمال گرایی به عنوان یک طعمه استفاده میکند و در چشم اندازی سراب گونه، با چاشنی حرص و طمع به آن جذابیت بیشتری میدهد.....جالب است که بی حد و مرز بودن و نداشتن نقطه پایان که فطری وجود انسان میباشد ، سوراخ دعای خوب و موثری به دست نفس میدهد که حسابی در این میدان یکه تازی کند......!! البته با وارونه کردن واقعیات !!
نفس برای ما نقطه شروع و نقطه پایان قرار میدهد و از نیروی حیاتی و پویایی ما در جهتی که میخواهد استفاده میکند...... در صورتی که ما بدون انتظار برای چیزی شدن یا به جای خاصی رسیدن میتوانیم در آرامش نهایت سعی خود را بدون حرص و خشم به کار ببریم..... و مطمئن باشید نتیجه گیری در این صورت بهتر خواهد بود........

قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را

در این صورت واژه شکست معنی خود را از دست میدهد ....همچنین کلمات : غم....حزن و اندوه....خشم و حرص.....سرخوردگی.....ناامیدی و.....

ممنون

پست کردن نظر

لطفاً نظر خود را بخط فارسی بنویسید.

لطفاً فقط نظرتان درباره‌ی مطلب نوشته شده را بنویسید. و اگر پیامی برای نویسنده دارید، به پیوند "تماس با نویسنده" مراجعه نمایید.