مادر بت ها

ریشه و مادر انواع بیشمار  بت پرستی های آشکار و پنهان و ریز و درشت که اغلب نادیده گرفته می شوند، چیزی جز خود باختگی و پرستش افکارمان نیست.  جالب اینکه اغلب افکار، مهمل، بیهوده، اتوماتیک و حتی مضر هستند و  ما نسبت به اغلب افکارمان کنترلی نداریم و حتی قادر به خاموش کردن آنها نیستیم؛ اما تقریباً هر فکری هم که در ذهن ما می گذرد مطلق می انگاریم  و باور می کنیم!، یا حداقل تحت تأثیر شدید آن واقع می شویم و خودمان را با آن یکی می پنداریم...در صورتی که افکار اصل وجود ما نیست و اغلب افکار، از نظر ارزش و اهمیت در حد سرو صدای شکم هستند!!! افکار تلقین شده و اتوماتیکی نظیر من بی عرضه یا با عرضه ام! ، من بدبخت یا خوشبختم! من باید یا نباید این کار را می کردم! و حتی افکاری مانند من پیر یا جوانم! من غمگین یا خشمگین هستم! همگی حول من یا خودی می چرخند که از اساس وجود خارجی ندارد!! به عبارت دیگر پایه زندگی ما بر هویت و منیتی شکل گرفته که وجودش زیر سؤال است و شبحی تخیلی است. من کاذب به قول مولانا  نیست هست نما ست. اگر فکر را از خود کاذب بگیری، خاموش می شود و می میرد. از این رو لاینقطع، وراجی افکار ادامه دارد تا حیات من کاذب به خطر نیفتد!

مغناطیس پر قدرت افکار، چنان ما را به خود مشغول می کنند، که برای درک  " شعور ورای فکر لا یتناهی "    که   " اصل وجود "  ماست و از جنس عشق و آگاهی مطلق است، فرصتی باقی نمی ماند...  شعور لایتناهی که در کل هستی ریشه دارد، ولی فکر و ذهن محدود ما قادر به  درک آن  نیست...ولی با همان شعور ورای فکر به راحتی درک می شود:

جان شو و از راه جان،   جان را شناس

یار   بینش شو،         نه     فرزند قیاس               "مولانا    "

فکر   و یا قیاس،  با تلفیقی از افکار و هیجان ها ،  "خود مجزا و توهمی "  بنا نهاده  و کورکورانه آن را باور کرده است که البته واقعی نیست و گول زننده است و ما را از درک والاترین نعمت زندگی یعنی خود متعالی محروم کرده است...ولی حتی با پرسش های منطقی و دقیق فکری و ذهنی هم این خود کاذب و  متزلزل زیر سؤال می رود و نبودنش فاش می شود!

حال برای درک آن شعور و آگاهی مطلق ورای فکر که تهی بنظر می رسد (تهی از موضوعات آگاهی نظیر افکار، هیجان ها و دیدنی و شنیدنی ها و...)     ولی اصل همه مخلوقات و موضوعات آگاهی است، بهتر است قبل از این که فرصت ما با رسیدن مرگ به سر رسد و از وصال این معشوق بی همتا، محروم بمانیم، از دل و جان رو به سوی آن   " هستی نیست نما "  (خود متعالی یا آگاهی بی انتها)   بکنیم و از غرق شدن کورکورانه در    " نیست هست نما "   (خود کاذب و موضوعات آگاهی نظیر دیدنی ها، افکار، هیجان ها و...)    بپرهیزیم...به قول حضرت مولانا در این رباعی زیبا:

علمی که ترا گره گشاید بطلب

زان پیش که از تو جان برآید  بطلب

آن نیست که هست می نماید بگذار

 آن هست که نیست می نماید  بطلب

دوری از   حماقت و احمقان درونی و بیرونی

                                                                                                                           مطلبی را جایی دیدم به نقل از  فروید که:  " از مشکلات اصلی ما محاصره شدن به دست ابله هاست."    و همینطور از  دنیس ویتلی:   "  از کوته نظران چنان بگریزید که گویی از طاعون گریخته‌اید، چرا که بادیدگاه‌های محدود خود، انگیزه ‌های شما را سرکوب خواهند کرد ...!!  " 

یاد داستانی از دفتر سوم مثنوی معنوی افتادم،  تحت عنوان "  گریختن عیسی علیه السلام،  فراز کوه،   از احمقان"  حیفم آمد  آن داستان   و  شرح مختصری از آن  را خدمتتان   تقدیم نکنم. بنظرم دیدگاه مولانا در این زمینه بسیار ژرف، مفید  و  کاربردی ست و برای محققین  خود شناسی ارزشمند و راهگشاست :

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت

حضرت مولانا در داستان زیر توصیه می کند که همچون عیسی مسیح (ع) از احمق گریزان باشید. از حضرت مسیح نقل است که:  " از زنده کردن مردگان ناتوان نشدم  ولی  از اصلاح  احمقان درمانده شدم."

 اما پرسش های زیادی در این داستان مطرح می شود که فرد محقق باید خود به جستجوی پاسخ ها همت کند:  اینکه احمق کیست و  در واقع حماقت چیست؟ جنس و ماهیت و ریشه حماقت در حیطه فکر است یا خارج آن؟ کدام بخش وجود من می تواند احمق باشد؟ حماقت بشر  ذاتی  یا  عرضی است؟    آیا حماقت تنها فردی است یا جمعی و جهانی؟   آیا حماقت فقط در دیگران وجود دارد یا در درون تک تک ما هم " احمق درونی " یافت می شود؟ حماقت مربوط به "من کاذب" است یا "من متعالی"؟ آیا عدم شناخت این دو من، حماقت است؟ ضرر و زیان حماقت کدام است؟ آیا هزاران جنگ خانمانسوز در طول تاریخ بشریت و میلیون ها کشته،  یکی از عوارض این حماقت نیست؟ راه  گریز از حماقت چیست؟  آیا صرف علم و دانش آکادمیک انسان را از حماقت می رهاند؟  آیا دانشمند احمق هم داریم؟ و...

مولوی در جای دیگر به ضرورت احتراز و فرار از حماقت درونی  هم تأکید داشته است و آن را مشکل تر از فرار از احمق بیرونی می داند:   

  می‌گریزم تا رگم جنبان بود                                                                                                                                    کی فرار از خویشتن آسان بود؟

در جای دیگری مولانا حماقت را "محدودیت"   می داند:

ده مرو، ده  مرد را احمق کند

عقل را بی نور و بی رونق کند

در اینجا ده سمبل حصار محدودیت و شهر سمبل لایتناهی و بیکرانگی است. ده محدودیت چیست؟ چه چیزی انسان را محدود، محروم از بزرگترین نعمت و در نتیجه دچار بزرگترین حماقت می کند؟

اینکه من خودم را جزو یک گروه یا باند بدانم و کورکورانه از آن دفاع کنم و به آن افتخار کنم و ببالم و یا برعکس نسبت به آن احساس حقارت کنم، در هر صورت مرا محدود و در حصار تعصب و نادانی  نگه می دارد. بزرگترین محدودیت و حماقت این است که خود را مترادف با موضوعات محدود و زود گذر کنم و جالب اینکه این یکی پنداشتن خود با این موضوعات، فقط در حیطه  "یک فکر"    است!!! و جالب تر از آن اینکه وجود یا عدم وجود این "من مشترک"  در همه این یکی پنداشتن ها  زیر سوال است!! : 

من سوئدی ام. من آنگولایی ام. من کانادای ام. من زن هستم. من مردهستم. من جوانم. من پیرم. من سفید پوستم. من سیاه پوستم. من زشتم. من زیبا هستم. من با عرضه ام. من بی عرضه ام. من دامپزشکم. من نقاشم. من پدرم. من مادرم و.....

یکی از ساده ترین باندها و محدودیت ها، گروه دوستان به ظاهر صمیمی است. در کنار برخی فوایدش، اگر آگاه نباشیم، مضرات فراوانی هم دارد: مثلاً باند دوستان نوجوان را در نظر بگیرید که جو و اتمسفر گروه، موجب می شود که به راحتی، کارهای خلاف و مصرف مواد مخدر  به اعضاء گروه تحمیل شود و  گفتن   "نه"     در این "باند دوستان"  تقریباً غیر ممکن و گناه کبیره است!!!   ایراد دیگرش ایجاد دوستی بین خودی و دشمنی با  غیر خودی است. در صورتیکه دوستی واقعی  بدون قید و شرط است و شامل همه انسان ها و حتی غیر انسان ها هم می شود.

ورود به سایر روستا ها ی محدودیت زا:

 یکی پنداشتن خود (من کاذب) با جنسیت، ثروت، شغل، کشور، مذهب، برچسب های قرار دادی و...تقریبا با هر چیزی که بتوان تصور کرد، ایجاد می شود. در صورتی که اولاً این نوع همانند سازی فکری از اساس اشتباه است، چون من تصوری و تخیلی و کاذبی که همانند سازی به آن نسبت داده می شود، وجود ندارد!!   ثانیاً  من متعالی که واقعی است، ورای همه این محدودیت ها و روستا هاست.  من متعالی، همان آگاهی مطلق ورای فکر است و در این قالبهای محدودیت زا نمی گنجد. در شهر لایتناهی آگاهی مطلق  و  بیکرانگی و یکی بودن با همه، دو گانگی، تمایز ، دشمنی و  ناشادی  غایب است.

و اما اشاره ای به اصل داستان:

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت

شیرگویی  خون او می‌خواست ریخت

آدم کنجکاوی از حضرت مسیح (ع) که در حال فرار بود، علت فرارش را می پرسید:

از که این سو می‌گریزی ای کریم؟

نه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت: از احمق گریزانم    برو

می ‌رهانم خویش را    بندم  مشو

آن شخص دوباره از حضرت مسیح پرسید که شما که مریض ها را شفا می دهی و مرده ها را زنده می کنی چرا   از احمق فراری هستی؟

گفت: آخر آن مسیحا نه تویی

که شود کور و کر از تو مستوی؟      مستوی شدن= بهبود یافتن

چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای

برجهد   چون شیر صید آورده‌ای     شیر صید آورده= شیری که شکاری پیدا کرده است

حضرت مسیح تصدیق می کند که بله من همان مسیح معروف هستم  که با خواندن اسم اعظم بر نابینایان و ناشنوایان،  آن ها را شفا می دهم، مرده را زنده می کنم و  کوه را از هم می شکافم.  اما همین معجزه ی اسم اعظم،  بر  دل احمق تأثیری نمی کند! و علت آن را هم  قهر خدا می داند:

گفت: آری آن منم.  گفتا: که تو

نه ز گل، مرغان کنی، ای خوب‌رو؟      اشاره به :   از گل  پرنده ساختن و به اذن خدا پران شدن آن پرنده  ( آیه 49 سوره عمران)

گفت: آری. گفت: پس ای روح پاک

هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک؟

کان فسون و اسم اعظم را که من

بر کر و بر کور خواندم شد حسن

بر که سنگین بخواندم شد شکاف

خرقه را بدرید بر خود تا بناف               آن کوه خرقه جسمش را تا ناف آن بشکافت و پاره اش کرد.

برتن مرده بخواندم گشت حی

بر سر لاشی بخواندم گشت شی

خواندم آن را بر دل احمق به ود             ود=    با ضمه واو   و تشدید دال؛     دوستی و  محبت

صد هزاران بار  و  درمانی نشد

گفت: رنج احمقی قهر خداست

رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست

رنج احمقی    قهر خداست   در صورتی که بیماری، ابتلا و آزمایش خداست.  به عبارت دیگر درد فیزیکی، بیماری و حتی مسائل غیر روانی ریز و درشت فردی و اجتماعی، درد ها و رنج هایی است که می توانند مایه و عامل رشد و تکامل و همدلی آدمی باشند. بیماری و پیری و...جزو طبیعت زندگی است و حتی انسان وارسته از  این حماقت اساسی،  به مرگ  که به ظاهر بزرگترین درد  است،  لبخند می زند!!  اما هویت کاذب فکری جزو طبیعت ذاتی بشر نیست و  وصله ای است ناجور!! و رنجی است که ناشی از قهر و دوری از   خدا   و  دوری از   فطرت الهی   و من متعالی است.

رنج اصلی بشر حماقتی است که در هویت و منیت فکری ریشه دارد.  اگر آدمی به آن حماقت دچار شود ( که متاسفانه شده است)، دچار توهم اساسی می شود و از هر کاهی کوهی می سازد و البته موجب ضرر و زیان  واقعی هم می شود. افسردگی، اضطراب و جنگ و کشتار و...همگی به نحوی، در این معضل اساسی بشر ریشه دارند.  مولوی در جای دیگری سبب و علت غم و خسته دلی بشر   را نه بیماری و پیری و  فقر اقتصادی و...می داند، بلکه  ریشه ناشادی و گرفتاری بشر را اسارت فکری و باور کردن  منیت کاذب ناشی از آن می داند:

جمله خلقان   سخره اندیشه اند

زان سبب    خسته دل و  غم پیشه اند

در خاتمه توصیه مولانا این است، که از احمق ها چه درونی و چه بیرونی دوری کنید و ریشه خونریزی ها را هم ذکر می کند. البته این به معنای خشونت نسبت به احمقان نیست. در عین احتراز از آن ها در مواردی که خردمندی ایجاب می کند، از درون عشق و محبت خالصانه نسبت به آن ها هم اکیداً توصیه می شود. مولوی در جاهای مختلف بر پرهیز از خشم و کینه تأکید کرده است، زیرا خشم از ریشه های نفسانیت و حماقت است. مولوی صبر و مدارا نسبت به نا اهلان را توصیه نموده است. نظیر: با سیاست های جاهل صبر کن!   یا : صبر با نا اهل، اهلان را جلاست. یا: ای سلیمان در میان زاغ و باز    حِلمِ حق شو با همه مرغان بساز  و...

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت

اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما

 در مورد احمق های بیرونی هم این نکته را بایستی مد نظر داشت که افراد دارای  فرکانس و سطح انرژی پایین، ناخود آگاه هم که شده مایلند، شما را پایین کشیده و هم سطح خود کنند!!! و انرژی و دین شما  را بدزدند. اگر انسان از درون خودباخته حماقت جامعه باشد، گرفتار همان حماقت خواهد شد. مولانا در حای دیگری به ثبات قدم و تکیه بر بینش ناشی از "من متعالی"  و عدم خودباختگی در برابر  منیت کاذب (که جامعه هم مروج آن است)، دعوت می کند:

دﯾﺪ ﺧﻮد ﻣﮕﺬار از دﯾﺪ ﺧﺴﺎن !

ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮدارت ﮐﺸﻨﺪ اﯾﻦ ﻧﺎﮐﺴﺎن !

  جناب حافظ  هم در این خصوص توصیه مشابه ای دارد:

نخست موعظه پیر می فروش این است      که از مصاحب ناجنس احتراز کنید 

و نکته آخر هم که مولوی در بیان این  داستان متذکر می شود این است که:

آن گریز عیسی نه از بیم بود

ایمن است او،    آن پی تعلیم بود

 

منبع معانی  کلمات در اشعار مولانا:    شرح مثنوی معنوی آقای کریم زمانی


تحقیق نکرده  نا امید نشو!

 

دور می بینی سراب و می دوی

عاشق آن بینش خود می شوی

ظاهراً حوادث روزگار، سخنان و رفتار دیگران و...می توانند موجب حال بد ما شوند ولی هیهات که یک حلقه مفقوده ای در این میان هست و در واقع نیست! که همواره نادیده گرفته شده است:

من ناامید هستم...من افسرده ام...من عصبانی هستم...من حسودم...من احساس تنهایی می کنم و... همه این هیجان های رنج آور ( که بی ثبات و ناپایدارند.) که اغلب موجب درد و آسیب بدنی هم می شوند، در یک چیز مشترکند و آن هم    "من  " است.

در مواردی که قرار است اقدامی برای رفع آن هیجان منفی شود، تمامی توجه به سمت علل و عوامل بیرونی ایجاد کننده آن، سوق داده می شود و همواره تجسس در زیر بنای آن هیجان که   "من فرضی "    است، نادیده گرفته می شود. زیرا همواره در وجود آن  "من " شک یا پرسشی مطرح نشده است و این همان جهل مرکب بنیادین است.

متأسفانه همواره کورکورانه و در ابهام این   " من " را پذیرفته ایم و هرگز مانند یک محقق بررسی نکرده ایم که این    "من"    که نا امید و...شده کیست و چیست؟ آیا سراب است یا آب گوارا و حقیقی؟!

مهمترین تحقیق زندگی

 برای اجرای این تحقیق عملی و تجربی، هر زمان که هیجان و حالی مانند ناامیدی و...بروز کرد، آستین ها را بالا بزن و جستجو و تحقیق کن که مثلاً چه کسی یا چه چیزی در وجود من،  نا امید شده است؟

آیا بدن می تواند نا امید شود؟  ...بیچاره بدن برای همدردی و همراهی با آن من کذایی و فرضی، دچار انقباض، حس های بدنی ناخوشایند و انواع درد ها می شود و تمایزی بین من کاذب و واقعی قائل نیست؛ ولی آیا خودش قابلیت نا امید شدن را هم دارد؟

کدام بخش از بدن یا کدام حس بدنی در حال تغییر، آن "من کذایی" است؟

آیا فکر می تواند نا امید شود؟  فکر قابلیت و قدرت نا امید شدن را ندارد. فکر اغلب استدلالش را بر اساس من فرضی می چیند. و بر اساس ایمان کورکورانه به آن  "من" ،  ادعاهایی را مطرح می کند و با  مثلاً  "هیجان ناامیدی " همراهی می کند، افکار، بی ثبات و نا پایدارند. کدام فکر نا امید شده است؟

 کدام فکر آن من کذایی است، که همه این هیجان ها به خاطر او بر انگیخته شده است؟

آیا هیجان برانگیخته شده، آن "من کذایی" و به قول آقای مصفا، موصوف همه صفت هاست؟ هیجان ،خود معلول است. در این تحقیق وقتی خود هیجان را هم بررسی می کنی، می بینی که هیجان منهای افکار همراهش و در سکوت درون، تنها ارتعاش یا انرژی است. در واقع هیجان  ترکیبی از فکر و حس بدنی است و بدون این دو تغییر کرده و محو می شود. بنابراین، آیا در واقع هیجان قدرت نا امید شدن را دارا می باشد؟

 کدام هیجان  "آن من کذایی " است که همه هیجان ها به خاطر و برای  او ست.  

در این تحقیق تجربی، وقتی " من " و پایه و اساس هیجان ها و صفت ها را زیر نورافکن مشاهده گری قرار می دهی، تاریکی من کاذب محو می شود و با محو آن، هیجان های منتسب به آن هم فرو می ریزد.

به همین دلیل است که من کاذب  از دیده شدن مستقیم و بینش حقیقی بیش از همه چیز می هراسد و از این تحقیق اساسی و مهم زندگی با حیله های مختلف رو گردان است. من کاذب عاشق کژ بینی و بینش ناقص و کورکورانه خویش است، تا دیده نشود و سراب را آب گوارا نشان دهد.  لحظات نا امیدی، لحظات گرانبهایی برای این تحقیق اساسی زندگی است. به سراب نزدیک و نزدیک تر شو و با تمام وجود سراب را با چشم باز ببین. 

فرصت فرار و دور شدن را به من کاذب نده...

پاداش این تحقیق شجاعانه، بیدار شدن از خواب خود کاذب و درک و لمس و نزدیک شدن به من متعالی و فطرت اصیل انسانی است. من متعالی و بی انتها و بدون شکلی که واجد چندین خصلت بنیادین است: سکوت درون، آگاهی از هر تجربه ای، آرامش، تعادل و هماهنگی، عشق بی قید و شرط و شادی مطلق و بدون دلیل ظاهری، بی رنگی مطلقی که هیچ رنگی (نا امیدی، خشم، حسادت و...) به خود نمی گیرد.

رحمت بی‌حد روانه هر زمان

خفته‌اید از درک آن ای مردمان

جامه ی خفته خورد از جوی آب

خفته اندر خواب جویای سراب

مولوی در بیت آخر تمثیل بسیار جالبی آورده: فردی در کنار جوی آب خوابیده و لباسش از آب (من متعالی) خیس است ولی خودش در خواب جویای سراب   (خواسته ها و رفع رنج های منیت کاذب) است!


مادر   الیناسیون ها!

حق همی خواهد که تو زاهد شوی

 تا غرض بگذاری و شاهد شوی    مولانا

تفاوت اینکه به قول میشائیل سینگر، خود را گوینده یا شنونده صدای سر بدانی چیست؟                                                                                                                                                 مادر الیناسیون ها و یا ریشه از خود بیگانگی ها جیست؟

·        وقتی خود را گوینده صدای سر یا فکر کننده، می دانی، آن صدا ها را خودی تلقی کرده و با آن ها یکی شده ای. در واقع آن بیگانه ی توهمی (دو ویژگی افکار زائد یا منیت فکر کننده، از نظر محمد جعفر مصفا) را خودت می دانی. در نتیجه تمامی سخنانش را جدی گرفته و کورکورانه می پذیری و بر اساس آن ها احساس و هیجان درونی یا حالت، دگرگون شده و رفتار و گفتارت شکل می گیرد. و می کنی آنچه نباید بکنی! و اغلب بر اساس یک سری از افکار دیگر از کرده خود پشیمان خواهی شد!   در این طرز برخورد با اندیشه ها، به اشتباه خود واقعی ات را فکر کننده می پنداری!

 

·        اما وقتی به صدای سر آگاه هستی و خود را شنونده آن صدا ها می دانی، در واقع به بیگانه بودن و توهمی بودن آن صداها واقفی. خودت را با آن ها یکی نمی کنی، و نسبت به آن ها بدون تعصب نگاه می کنی. شرطی شدگی آن ها را می دانی و می دانی که اغلب این صدا ها ناشی از تلقینات گروه زیادی از مردم، از بدو تولد و حتی قبل از آن است.

در این حالت طوفان ذهنی داخل سر می تواند مفید هم باشد؛ زیرا تو به عنوان آگاه و شاهد بی غرض، بدون سو گیری خاص، فادری که بهترین فکر را انتخاب کنی و بر اساس آن عمل نمایی و به بیشمار افکار مضر و بی فایده، اهمیت ندهی و خودت را در آن ها گم نکنی. در این شیوه برخورد با افکار، به درستی خود واقعی ات ، یعنی آگاهی را درک کرده ای.

·        در فیلم وکیل مدافع شیطان، شیطان در پاسخ به اعتراض افراد گول خورده به درستی می گفت: من فقط به شما پیشنهاداتی دادم، این شما بودید که کورکورانه از آن ها استقبال کرده و آن ها را به احساس و هیجان و گفتار و رفتار تبدیل کردید. ولی همواره این آزادی را داشتید که به پیشنهاداتم عمل نکنید.

 

·        تنها زمانی می توانیم به پیشنهادات درون سر عاقلانه پاسخ دهیم و از آزادی درونی برخوردار باشیم که در صندلی آگاه و ناظر بیطرف افکار  نشسته باشیم؛ نه در وضعیت گوینده افکار و  غرق شدن در آن ها  و یکی پنداشتن خود با آن ها.

·        به عنوان روشنفکر واقعی، از الینه شدن (از خود بیگانگی و یا از خود بیخود شدن!) در افکار بپرهیزیم.

·        از همین روست که مولانا حاکمیت و تسلط خودش را بر اندیشه، به تسلط بنا یا معمار بر ساختمان تشبیه کرده است (بنی در شعر مولانا؛ یعنی ساختمان یا بنا). مصالح ساختمانی ابزاری  مطیع معمار هستند که با نظر معمار شکل می گیرند و نیاز انسان را به سر پناه بر طرف می کنند، همانطور خیلی بهتر خواهد بود که افکار هم فقط ابزاری مطیع و مفید باشند که نیاز حل کردن مسائل انسان را برطرف کنند و اگر غیر از این باشد، انسان در اسارت فکر، از درون محکوم  و زندانی خواهد بود. مانند معماری که اگر به فرض، مصالح ساختمان نافرمانی کنند و نظیر فیلم های تخیلی بر معمار مسلط شوند! نه تنها نیاز به سرپناه بر طرف نمی شود، بلکه انسان، زندانی ساختمان نافرمان خواهد شد! ولی زندانی که میله هایش در درون باشد، بسی رنج آور تر است. حریت و آزادگی درونی در سایه ی مشاهده گری بدون غرض افکار، حاصل می آید. :

    حاکم اندیشه‌ام محکوم نی

    زانکه بنا حاکم آمد بر بنی          "مولانا "


آگاهی ورای فکر و عشق لایتناهی

 گوش کن، محبوب بسیار عزیزم!

(قسمت دوم)

ادامه مطالب ویدئوی ذکر شده در قسمت قبلی، شامل ترجمه انگلیسی هانری کربن از نوشته های ابن عربی و ترجمه آزاد آن به فارسی تقدیم می گردد. (آن ویدئو در کانال تلگرامی این سایت در دسترس است )  :

 

For you my delights surpass all other delights.

And the pleasure I procure you surpasses all other

pleasures.    For you I am preferable to all other good things,

 

I am Beauty. I am Grace.   Love me, love me alone.   

Love yourself in me, in me alone.

Attach yourself to me,   No one is more inward than I.

Others love you for their own sakes,   I love you for yourself.

And you, you flee from me.   

Dearly beloved!

You cannot treat me fairly.  For if you approach me,  It is because I have approached you.   I am nearer to you than yourself,  Than your soul, than your breath.                                                                            Who among creatures. Would treat you as I do?

I am jealous of you over you.   I want you to belong to no other,

Not even to yourself.   Be mine, be for me as you are in me.

Though you are not even aware of it.  

Dearly beloved!

Let us go toward Union.  And if we find the road.   That leads to separation,

We will destroy separation. Let us go hand in hand. Let us enter the presence of Truth. Let it be our judge and imprint its seal upon our union

For ever.  

)Ibn Arabi translated to english by Henry Corbin(

 

تو سزاوار و شایسته درک و دریافت عشق و شادی لایتنهاهی من هستی که در  ورای  همه وابستگی ها و لذت های دیگر قرار دارد و نسبت به همه آنها والاتر است.

شادمانی که من به تو عرضه می کنم قابل مقایسه با لذت ها و خوشی های دیگر نیست.

من در مقایسه با همهء چیزهای خوب ولی زود گذر دنیا، برای تو  بهترم.

 

به قول حضرت مولانا؛ عشق ناب الهی از غم و شادی های زودگذر دیگر برتر است و همواره سبز و تر و جاودانه است:

 

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

 

عاشقی زین هر دو حالت برترست

بی بهار و بی خزان، سبز و ترست

محبوب بسیار عزیزم!

من زیبایی مطلق هستم.

من برکت بی انتها هستم.

به من عشق بورز، تنها مرا عاشق باش.

عاشق خودت باش، از طریق من و تنها از طریق من و در من.

خود متعالی ات را  به من وصل کن! یا به عبارت بهتر از طریق خود متعالی ات به وصال من نائل شو!

هیچکس بیش از من در اعماق درونت جای ندارد.

دیگران ترا برای منافع خودشان دوست دارند.

و من ترا به خاطر خودت دوست دارم.

ولی تو، تو از من گریزانی!

 

محبوب بسیار عزیزم!

تو با من منصفانه رفتار نمی کنی.

زمانی هم که به من نزدیک می شوی، در حقیقت به این دلیل است که من به تو نزدیک شده ام.

من به تو، از خودت نزدیکترم!

از روحت و از دم و بازدم و نفس هایت، به تو نزدیکترم!

 

چه کسی در بین مخلوقات همانند من با تو رفتار می کند؟

من به تو حسادت می ورزم. نه تنها دوست ندارم به دیگری تعلق خاطری داشته باشی، بلکه حتی نمی خواهم به خود کاذبت، افکار و هیجان های زودگذرت هم وابسته باشی.

نسبت به همه موضوعات زود گذر آگاهی در عدم و نیستی باش و از غرق شدن درآن ها دوری کن! در عمیق ترین قسمت های وجودت و در آگاهی ناب ورای فکر، آرام بگیر.  تنها از طریق درک این یگانه عشق حقیقی است که می توانی از صمیم دل به دیگران عشق بورزی و خالصانه و بدون قید و شرط به آن ها خدمت کنی! 

متعلق به من باش، برای من باش! همانطور که بودن خود متعالی ات و فطرت پاکت از من و در من است. هر چند خودت این را نمی دانی و حتی از اصالت خودت آگاه نیستی! و آن را فراموش کرده ای.

محبوب بسیار عزیزم!

بگذار در مسیر وحدت و یگانگی گام برداریم.

و اگر راهی را پیدا کردیم که به دوئیت و جدایی ختم می شود، آن را محو و نابود کنیم.

بگذار دست در دست هم، در فضای لایتناهی حقیقت مطلق و آگاهی و بودن و حضور ناب وارد شویم.

بگذار این یگانگی و وحدت الهی، قضاوت و  مهر تأیید ملکوتی ما و پیمانی ازلی و ابدی باشد.              [ابن عربی؛ ترجمه شده به انگلیسی توسط هانری کربن]    

 

واژه های کلیدی:    ابن عربی، هانری کربن، عشق، وحدت وجود، خود کاذب، آگاهی ورای فکر (خود متعالی.

آگاهی ورای فکر و عشق لایتناهی

 گوش کن، محبوب بسیار عزیزم!

 

شعر گونه زیر را به زبان انگلسی در یک ویدئو کوتاه (حدود شش دقیقه ای) از یوتیوپ به آدرس

https://www.youtube.com/watch?v=zEroIpr2Yes

 دیدم بسیار الهام بخش و زیبا بود. ترجمه آزادی (یا ترجمه به همراه تفسیر مختصر) از آن را در اینجا تقدیم می کنم. امیدوارم مقبول دوستان بیفتد.

ترجمه نیمه دوم ویدئو بماند برای بعد، البته اگر عمری بود و فرصتی. اگر از دوستان کسی می تواند دانلود این ویدئو را هم برایم بفرستد، ممنون می شوم تا برای آنها که به یوتیوب دسترسی ندارند، در کانال بگذارم.

What follows is not a poem  of  Ibn 'Arabi, but part of a chapter from the Kitab al-Tajalliyat. However, since it was translated in the form of a poem by Henry Corbin in Creative Imagination in the Sufism of Ibn 'Arabi, it has become deservedly famous.

 

Listen, O dearly beloved!

I am the reality of the world, the centre of the circumference,

I am the parts and the whole.

I am the will established between Heaven and Earth,

I have created perception in you only in order to be the

object of my perception.

If then you perceive me, you perceive yourself.

But you cannot perceive me through yourself,

It is through my eyes that you see me and see yourself,

Through your eyes you cannot see me.

 

Dearly beloved!

I have called you so often and you have not heard me

I have shown myself to you so often and you have not

seen me.

I have made myself fragrance so often, and you have

not smelled me.

Savorous food, and you have not tasted me.

Why can you not reach me through the object you touch

Or breathe me through sweet perfumes?

Why do you not see me? Why do you not hear me?

Why? Why? Why?

آنچه در ادامه می آید، ترجمه شعری از ابن عربی نیست، بلکه بخشی از یک فصل از کتاب  " تجلیات " اثر ابن عربی است. با این حال، این مناجات عاشقانهء  ابن عربی، در کتاب  " تخیل خلاقانه در تصوف ابن عربی " اثر هانری کربن (استاد دانشگاه سوربن پاریس و دانشگاه تهران، 1903-1978) و در قالب شعر به انگلیسی ترجمه شده است و آن را تبدیل به  اثری الهام بخش نموده که سزوارانه به شهرت هم رسیده است.

 

گوش کن، محبوب بسیار عزیزم!

 

من واقعیت جهان و مرکز همه چیز هستم.

من اجزای در کثرت  و کل در وحدت هستم.

من شور و شوق و اراده استقرار یافته در بین زمین و آسمان و افلاک هستم.

 

من فقط به این دلیل توانایی کشف و شهود و آگاهی ورای فکر  را در تو خلق کردم، که موضوع ادراک من واقع شود

اگر پس از آن، به درک و شهود من نائل شوی، در واقع خودت را کشف کرده ای.

 

اما؛ تو نمیتوانی از طریق خود کاذبت، به ادراک من نائل شوی!

تنها از طریق چشمان من است که به کشف و شهود من و همچنین کشف و شهود خودت، نائل خواهی شد.

از طریق چشمان خود کاذبت، هرگز نمیتوانی مرا شهود نمایی.

 

محبوب بسیار عزیزم!

 

من بارها  تو را صدا زده ام، ولی مرا نشنیده ای.

من بارها خود را به تو نشان داده ام، ولی مرا مشاهده نکرده ای

من بارها رایحهء عطر های دل انگیز را به سویت گسیل داشته ام ولی از خلال آن ها مرا شهود نکرده ای.

من بارها، انواع میوه های رنگارنگ و شگفت انگیز و غذا های خوش طعم را به تو عرضه داشته ام، ولی افسوس که از طریق آنها متوجه من نشده ای.

چرا از طریق حس لامسه و جیزهایی که لمس می کنی به من نرسیده ای؟

یا از طریق فرو بردن نفس هایی که با عطرهای دل انگیز، مست کننده شده اند، به من نزدیک و نزدیک تر نشده ای؟

 

چرا مرا نمی بینی؟

چرا مرا نمی شنوی؟

چرا؟ چرا؟چرا؟

 

واژه های کلیدی: ابن عربی، هانری کربن، عشق، وحدت وجود، خود کاذب، آگاهی ورای فکر (خود متعالی).