مرغ اوج

 

متأسفانه از کودکی فقط از ما خواسته می شود به موضوعات آگاهی توجه کنیم نه اصل وجودمان که آگاهی است. موضوعات آگاهی شامل چهار گروه عمده است: اول؛ sensations یا حس های بدنی مثل درد، گرما، سرما، مور مور، خارش و...؛ دوم؛perceptions   یا آنچه از طریق حواس پنج گانه درک می شود، دیدنی ها، شنیدنی ها، بوییدنی ها و..؛ و بالاخره سوم؛ افکار و چهارم؛ هیجان ها ی درونی.

در این غرق شدن توجه و آگاهی در موضوعات آگاهی، از اصل وجودمان که از این موضوعات متنوع و در حال تغییر آگاه هست، غفلت شده است!

 عادت کرده ایم که تنها به موضوعات آگاهی متمرکز شده و در آن ها غرق شویم. به ویژه اعتیاد عجیبی به غرق شدن در افکار و هیجان ها داریم، به طوری که خود را با آن ها یکی می دانیم...

 

در تحصیلات آکادمی هم از ما چنین می خواهند...حتی در رشته های روانشناسی و فلسفه، که ادعای کشف حقیقت را دارند، تمامی توجه به موضوعات آگاهی است نه آن جوهره ی هستی ما که از این موضوعات آگاه است.

 

و ما معتادشده ایم به اینکه ورای موضوعات آگاهی، چیزی را کشف نکنیم...

و باز عادت کرده ایم که برای رفع درد و رنج و غم و مشکلات اساسی مان از موضوعات آگاهی و به ویژه فکر و اندیشه کمک بگیریم...

از فکر و اندیشه ی خود یا دیگر مردمان و سایر موضوعات آگاهی، توقع داریم درد و رنج ما را درمان کنند... در این راه حل ها اغلب با شکست مواجه شده و نا امید می شویم...و به تخدیر پناه می بریم...

و بدین دلیل است که مولانا فریاد می زند و علت درد و غم ما را به درستی، غرق شدن در موضوعات آگاهی و به ویژه اندیشه می داند:

جمله خلقان سخره اندیشه اند

زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

معدود کسانی همچون مولانا این تعلیم را همچون گرانبها ترین گوهر به ما هدیه می دهند: که ورای موضوعات آگاهی از جمله فکر و اندیشه، آگاهی نابی وجود دارد که اصل وجود ماست!

چیزی هست که از همه این ها آگاه است و درون ما هم قابل کشف است. مشاهده کننده ی غیر شخصی که همه این موضوعات را در خود جای می دهد.

و مگس اندیشه یا سایر موضوعات آگاهی، نمی توانند در پرنده بلند پرواز مشاهده گری و آگاهی ورای فکر، خللی وارد کنند:

من چو مرغ اوجم، اندیشه مگس

کی رسد بر من مگس را دسترس

ولی متأسفانه ما به توقع داشتن و امید واهی بستن به مگس اندیشه معتاد شده ایم و از فطرت و اصالت انسانی خود یعنی آن مرغ اوج آگاهی و مشاهده ی ناب ورای فکر غافل مانده ایم...

 

 و سزای چنین غفلت عظیمی، همه گیری وحشتناک خسته دلی و غم پیشگی است...

 

این مطلب در کانال    https://t.me/avazedoust   آمده است.

 

 

نور       و       سراج

خود متعالی   و   خود کاذب

 

موسی و فرعون در هستی تست

باید این دو خصم را در خویش جست

تا قیامت هست از موسی نتاج

نور،  دیگر نیست،  دیگر شد سراج

این سفال و این پلیته دیگرست

لیک نورش نیست دیگر،  زان سرست

گر نظر در شیشه داری گم شوی

زانک از شیشه‌ست اعداد دوی

ور نظر بر نور داری، وا رهی

از دوی واعداد جسم منتهی

از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و جهود  مولانا

نتاج: با کسره نون، فرزند، در اینجا مظهر و نمونه   ؛    سراج: چراغ   ؛    پلیته: با فتحه پ، فتیله (معرب پلیته)؛  اعداد: اشاره به کثرت در مقابل وحدت    ؛    دوی: دوئیت، خود کاذب، خودش را از باقی هستی جدا می انگارد.   ؛    اعداد جسم منتهی: محدودیت خود سطحی یا خودکاذب در کثرت؛   نور، دیگر نیست،  دیگر شد سراج: نور خود متعالی، یعنی آگاهی ورای فکر در همگان یکی است، ولی خودهای سطحی(سراج ها)  متفاوتند.

شرحی بر این اشعار زیبا

 

در زبان سمبلیک و تمثیلی که مولانا در اینجا استفاده کرده است؛  شعله یا نور همان آگاهی ورای فکر و سایر قسمت های چراغ یا سراج به جز آن نور، موضوعات متغیر آگاهی ورای فکر هستند. سراج در این تشبیه هر چیزی است که ما به آن آگاه هستیم. اینکه ما اصل وجود خود را کدام بدانیم بسیار حیاتی است. آن هم نه دانستن از طریق فکر و ذهن بلکه درک و دانستن از طریق آگاهی ورای فکر. در وضعیت فعلی ما به اشتباه و از طریق فکر و ذهن، خود را چراغ و شیشه چراغ می دانیم...

 

البته آگاهی از آگاه بودن هم هست ولی کیفیت آگاهی از آگاه بودن حالت ریلکس شدن و رها شدن آگاهی در خودش است...و با حالت توجه آگاهی از موضوعات متغیر آگاهی متفاوت است.

 

موضوعات آگاهی از این چند گروه زیر خارج نیستند:

موضوعات دیدنی ، شنیدنی ، بوییدنی و... که به وسیله ی حواس پنجگانه از عالم بیرون درک می کنیم...ولی ما این موضوعات در حال تغییر و افول نیستیم! بلکه ما نور آگاهی هستیم که از این موضوعات با خبر می شود.

 

موضوعات دیگر آگاهی و مشاهده گری، حس های بدنی هستند، نظیر حس گرما، سرما، گز گز، مور مور، کرختی، سنگینی، درد و... که مشخص است که که ما این موضوعات در حال تغییر و افول هم نیستیم...ما آگاهی هستیم که نسبت به حس های بدنی آگاه است.

 

موضوعات دیگر آگاهی، هیجان های درونی نظیر شادی، غم، حسادت، خشم و..هستند که باز هم این هیجان ها در حال گذر بوده و اصل وجود ما نیستند؛ بلکه همان قسمتی که آگاه است از اینکه امروز و در این لحظه شادم یا غمگینم،  اصل وجود من است. یا به عبارت دیگر کیفیت آگاهی از شادی یا غمی که در حال عبور از آسمان وجود من است، اصالت مرا تشکیل می دهد.

البته در اینجا هم متوجه می شویم که آسمان وجود یا بودن مترادف همان آگاهی است، که اصل وجود ماست و همه پدیده ها و موضوعات آگاهی در فضا یا ظرف آگاهی و بودن ما جا می گیرند.

 

و بالاخره موضوعات دیگر آگاهی و مشاهده گری، افکار هستند که نسبت به آن ها هم آگاه هستم. فکری که الان در حال عبور است، با فکر دو دقیقه قبل و دو ساعت قبل و دو سال پیش متفاوت بوده و اصل وجود من نیست. بلکه آن نور آگاهی که از این افکار آگاه است، خود واقعی است که به قول مولانا متعلق به من هم نیست و غیر شخصی و در همه انسان ها و کائنات هم یکی است. نه اینکه شبیه است. یکی است. به قول مولانا:

نور،  دیگر نیست،  دیگر شد سراج

نور همان است و تغییر نمی کند و یکی است، اما چراغ ها متفاوتند و تغییر می کنند...

 این سفال و این پلیته دیگرست     لیک نورش نیست دیگر،  زان سرست

این روغندان سفالین و این فتیله تغیر می کند و در آدمهای مختلف متفاوت است، اما نور آگاهی و خود متعالی آدمها یکی است و از جای دیگر است. از ملکوت بی انتها ست. در حالیکه چراغ خود سطحی، محدود و دچار دوئیت است. خود کاذب خودش را جدای از جهان هستی می بیند. خود کاذب از مجموعه بدن و ذهن ( شامل حس های بدنی، هیجان ها و افکار) استنتاج شده است. وقتی خود را معادل این موضوعات آگاهی می دانیم و خود را با آنها یکی تصور می کنیم؛ از این یکی تصور کردن با موضوعات آگاهی، بت ذهنی خود کاذب ساخته می شود. خود کاذب خودش را در یکطرف و سایر عالم هستی را در سوی دیگر و جدا از خودش تصور می کند و در نتیجه خودش را دچار تنهایی و احساس جدا ئی می کند.

ور نظر بر نور داری، وا رهی               از دوی واعداد جسم منتهی

رهایی در این است که در هر لحظه اصل وجودت را آگاهی بدانی نه موضوع آگاهی. آن هم از طریق نظر و مشاهده و آگاهی ورای فکر!

و بالاخره همانطور که حضرت مولانا می فرماید زاویه دید یا نظرگاه در این خصوص بسیار مهم است:

از نظرگاه است ای مغز وجود        اختلاف مؤمن و گبر و جهود  

 در هر لحظه، اگر خود را آگاهی یا همان نور بدانیم، فرق می کند با حالتی که خود را موضوع آگاهی یا شیشه چراغ بدانیم. الان که دارم این مطلب را می خوانم این من کیست؟ که از این موضوع یا آن موضوع آگاه است؟ چه کسی از این مطالب آگاه است؟ آیا من این کلماتی است که می بینم و از آن ها آگاهم؟ یا من آن آگاهی نسبت به این کلمات است؟

همزمان در ذهنم فکری عبور می کند که نسبت به آن آگاهم. آیا من فکر یا موضوع آگاهی هستم؟ یا خود واقعی آگاهی از افکار است؟ آیا از آگاه بودنم آگاهم؟

پرسش ها را با کلمات و فکر می پرسیم. ولی بهتر است حداقل، بخشی از جواب را به سکوت ذهن و شعور ورای فکر واگذار کنیم...

 

تمثیل مشابهی که می توان به کار برد این است:

آگاهی را صفحه تلویزیون در نظر بگیرید و موضوعات متنوع و در حال تغییر آگاهی را  فیلمی که در آن پخش می شود.

موضوع: مشاهده گری، توهم خود، اصالت انسان

 


این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم آمده است:

 

https://t.me/avazedoust

 

 

شادی و خوشبختی

 

توقع برخورداری از شادی و خوشبختی اصیل، توقع بجایی است،  زیرا عصاره اصلی وجود ما یعنی فطرت یا خود متعالی، شادی و عشق و رضایت و خوشبختی است.

اما اشکال کار در آنجاست که ما این شادی را به جای عالم درون و در عمیق ترین هسته وجودی مان، در عالم بیرون و در چیزها، موفقیت ها، آدم های دیگر و افکار و تصورات ذهنی خود ( که نمایندگی دیگران در وجود ماست!) و قضاوت دیگران و... جستجو می کنیم! و همین موجب درد و رنج و ناشادی ما شده است. شادی از قبل دردرون ما و در خود متعالی یا آگاهی ناب حاضر است و احتیاجی به جستجوی موضوعات آگاهی برای کسب شادی و آرامش و خوشبختی نیست.

به عبارت دیگر به دلیل توهم وجود شادی در موضوعات آگاهی و نه خود آگاهی ناب، شیوه طلب شادی دچار اشکال اساسی شده است. به جای سکون و آرام گرفتن در آگاهی محض که منبع و سرچشمه شادی و خوشبختی است، شادی از طریق افکار و توقعات غیر واقع بینانه طلب می شود. خود همین گونه طلب  شادی، موجب ناشادی است!! به قول حضرت مولانا:

جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

 

وقتی خاستگاه و منبع این شادی خواستن ؛ خود کاذب باشد، چون از ابزارهای فکر و حرص یا فکر حریصانه استفاده می کند  و در عالم بیرون سرمایه گذاری می کند، اینکه دیگری می تواند و باید مرا خوشبخت کند و نباید مرا ترک کند، ولی دیر یا زود ، برخلاف توقعش، این نوع سرمایه گذاری اشتباه به درد و رنج و ضرر منتهی می شود!!  عمر و انرژی و... صرف می کند تا سودی کسب کند که همان خوشبختی باشد...، ولی متاسفانه به جای شادی، با شکست نا امید کننده ای مواجه می شود!

 و صد افسوس از طلب نادرست شادی دست نمی کشد و اگر در عشق یا زندگی شکستی خورد و طرد شد؛ به لذت و شادی های سطحی و بیرونی ولی فوری دیگر نظیر مواد مخدر و...پناه می برد!!!

همواره در آن طرف پاندول حرص و خواستن نفسانی، دیر یا زود، خشم و نا امیدی و غم، انتظار ما را می کشند! نه شادی و خوشبختی!

 

اما صرف نظر کردن از این سرمایه گذاری در عالم بیرون و ترک سرمایه گذاری بر روی دیگران، تا ما را تایید کنند و به ما عشق و خوشبختی برسانند!!!  و بیرون آمدن از پاندول ذهنی حرص و خشم  و پذیرش هیچ بودن و هیچ نخواستن و جستجوی ماورای جستجوی درونی، یعنی درک ورای فکر از ماهیت درونی خودمان، به آشنایی با آگاهی ناب یا بودن خالص، منجر می شود و ما را به منبع اصلی و اصیل عشق، شادی و خوشبختی متصل می کند و آنگاه روابط ما با عالم بیرون هم واقعاً عاشقانه خواهد شد.

موضوع: اصالت انسان، حرص، خشم، توهم خود، مشاهده گری، مراقبه، عشق

خود کاذب زیر ذره بین

 

تحقیق و بررسی ماهیت خود کاذب را چگونه انجام دهیم؟

وقتی جمله ای می شنویم... کسی به ما می گوید هوا ابری است... به ما بر نمی خورد و نسبت به آن مقاومتی ایجاد نمی شود اما اگر کسی به ما ناسزا بگوید یا ما را قضاوت کند، ممکن است نسبت به آن مقاومت ایجاد شود و به ما بر بخورد و دچار ناراحتی، ترس و خشم یا... شویم، این هنگام برای تحقیق و شناسایی خود کاذب، زمان مناسبی است.

چه کسی ناراحت شد و به هم ریخت؟ چه کسی مقاومت کرد و این کلمات را بر نتافت و نپذیرفت؟

آیا این بدن ناراحت شد؟ آیا دستم ناراحت شد؟ یا گوشم یا سایر سلول های  بدنم، قابلیت و توانایی ناراحتی و خشم و کینه را دارند؟

آیا این فکر ناراحت شد؟ فکر یک جریان انرژی در مغز و ذهن است که از یک یا چند جمله ساخته شده است؟ آیا این جریان فکر می تواند ناراحت شود؟ 

آیا شعور ورای فکر یا آگاهی که در پیش زمینه تمامی تجربیات زندگی ما حضور دارد، ناراحت شد؟ آیا این آگاهی یا شعور ناب که فضای تهی و بی انتهایی است و سرشار از عشق است و همه ادراکات و تجربیات ما را در خود جا داده، ناراحت شده است؟؟

به صورت تجربی و مانند یک محقق بیطرف، و به طور دقیق بررسی کنید که منشاء این ناراحتی و به هم ریختگی روانی کجاست؟ در بدن است؟ در جریان فکر است؟ در شعور ورای فکر است؟

چه کسی صاحب عزاست؟!

در این بررسی منصفانه می بینیم که پای یک شبح یا خود ساختگی و توهمی و کاذب یا هویت فکری در میان است که فقط به دلیل عدم موشکافی، عدم رو در رو شدن و غوطه ور شدن عمیق در دنیای درون، به صورت مبهم تصور می کنیم که وجود دارد!!!

وقتی در این پژوهش تجربی، فهمیدیم که این خود کذایی، وجود ندارد؛ ( بگردید و ببینید که نیست!، گشتیم نبود!! ) آنگاه ناراحتی، خشم، ترس، غم، بی حوصلگی و... که منتسب به آن خود افسانه ای است، بدون صاحب می ماند و فرو می ریزد و تغییر ماهیت می دهد...و تنها یک چیز باقی می ماند: حس های بدنی، که به دلیل باور به آن خود کذایی و هیجان های منتسب به آن، بروز کرده است. حس های بدنی نظیر گرفتگی در قفسه سینه یا ناحیه شکم یا ناحیه سر و صورت،  یا گرم شدن، یا برعکس آن سرد شدن قسمت هایی از بدن، عرق کردن، مور مور شدن افزایش تنفس و ضربان قلب یا...وظیفه شان در آن لحظه حمایت و همراهی خود کاذب بوده است...

موضوع: اصالت انسان، باور اشتباه، تمرین عملی، مراقبه، مشاهده گری، توهم خود


این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم آمده است:

آدرس کانال:  https://t.me/avazedoust

شناسایی تجربی ترس و غلبه عملی بر آن ( قسمت اول)

 

راههای زیادی برای مقابله و تسلط بر ترس ها و نگرانی های بیهوده، نظیر ترس و نگرانی از شکست، تنهایی، اتفاقات آینده و... ، پیشنهاد شده است، که برخی از آنها مفید و برخی نا کارا هستند. اگر روشی در این خصوص غیر مؤثر است، به این دلیل است که بدون در نظر گرفتن ماهیت خود کاذب (هویت فکری) و آگاهی ورای فکر (خود متعالی غیر شخصی) ارائه شده است. نکته مهم دیگر اینکه بعضی افراد، برای خلاصی از نگرانی و ترس، نیاز به کمک حرفه ای دارند و شاید به تنهایی قادر نباشند از پس معضل ترس، بر آیند و روانپزشک مجرب، یا مربی یوگای کارکشته و... یا حتی گروهی از آنها را  لازم داشته باشند.

 اما روش چند مرحله ای زیر که حاصل سالها تجربه و مطالعه و بر اساس آموزه های مولانا و سایر حکمای برجسته دنیا است، بنظرم برای تعداد زیادی که جدی و مصمم هستند، می تواند بسیار مفید و مؤثر باشد:

قدم یا مرحله اول: تشخیص بده که عامل ترس، واقعی یا توهمی است؟! مثل یک دانشمند و محقق، ببین عامل این ترس یا هیجان در این وضعیت، واقعی است یا توهمی؟ گرهی از مشکلاتت را برطرف می کند یا مشکلی بر مشکلاتت اضافه می کند؟ البته به شرط آنکه گول ذهنت را نخوری و به صورت علمی بررسی کنی! آیا خطر واقعی جان تو را تهدید می کند یا خیر؟ برخی از ترس ها یا نگرانی ها لازمند و برای حفظ جان تو ضروری اند. مکانیزم جنگ یا گریز، یک هدیه الهی برای مقابله با خطرات واقعی است و اگر این مکانیزم، که یک از ستون هایش ترس و گریز است، نبود؛ نسل بشر و حیوانات منقرض می شد.

اگر در یک جنگل یا محیط ناشناس بخواهی در دل تاریکی قدم بگذاری، بدون ترس طبیعی و فیزیولوژیکی، شاید زنده بیرون نیایی. یا حتی در رانندگی، احتیاط، که شاید نوعی ترس مثبت باشد، برای جان بدر بردن در برخی جاده ها الزامی باشد!

بنابراین ترس طبیعی، بسیار هم خوب است! و از نعمت های خداست. اما در زندگی مدرن به دلایل عدیده، ترس ها، نگرانی ها و اضطراب های غیر ضروری، غلو شده و حتی توهمی و بسیار مضر، گریبان بسیاری را گرفته و رهایی از آن ها برای یک زندگی عادی ضروری شده است.

در این ترس های مدرن، خطر واقعی و عینی ما را تهدید نمی کند، بلکه انواع خطرات ذهنی که افکار منفی و غیر منطقی خلق کرده اند موجب ترس ما شده اند!!! در واقع خود کاذب که از اساس توهمی است؛ به دلیل وجود توهمی و متزلزلش، خالق بسیاری از ترس های ماست. خود کاذب برای توجیه ترس، و گول زدن ما، از بخشی از حقیقت هم استفاده می کند. مثلاً می گوید اینجا یک در بسته هست، قبول و درست؛ ولی اینکه می گوید پشت این درب، یک هیولای سه سر منتظر توست! غیر واقعی و توهمی است.

متأسفانه همانطور که ما در غرایز طبیعی خود نظیر غریزه خوردن و گرسنگی، غریزه جنسی و حتی استفاده از گیرنده سلول های بدن مان! (مثلاً گیرنده سلولی برای مواد ضد درد که در حد طبیعی، استفاده از آن ها لازم است و به طور فیزبولوژیک در بدن اتفاق می افتد)، دچار افراط زیانبار و مهلک شده ایم، در استفاده از مکانیزم طبیعی جنگ یا گریز هم دچار اسراف وحشتناکی شده ایم و همه ما کم و بیش مبتلا به خشم و ترس شدید و مهلک، ولی غیر ضروری و توهمی شده ایم!!

ریشه اصلی پر خوری مرضی، نیاز واقعی، فیزیولوژی و طبیعی بدن نیست، بلکه نیاز روانی و غیر واقعی، ما را به سمت یخچال یا خوراکی های چرب و شیرین می کشاند، و موجب می شود خیلی بیش از نیاز بدن بخوریم و مبتلا به چاقی، شکم بر آمده و بیماری های کشنده شویم. نیاز غیر واقعی به خوردن، ریشه در خلاً روانی یا احساس کمبود روانی یا استرس های مبهم روانی دارد. همه این ها هم به خاطر اسارت در خود کاذب و افراط سرطانی در افکار منفی و غفلت از خود متعالی است، که تنها پر کننده خلاً درونی ماست.

همانطور که علت اساسی ایجاد پرخوری مرضی، جایگزین شدن عامل توهمی و ذهنی گرسنگی، یعنی افکار و هیجان های ذهنی و خلاء و نیاز روانی ناشی از آنها، به جای عامل واقعی گرسنگی، یعنی نیاز سلول های بدن به مواد غذایی است؛ در افراط و انحراف جنسی و انواع اعتیاد ها، پای علل و عوامل فکری و تصورات اشتباه و زائد ذهنی در میان است نه نیاز واقعی بدن. در مورد اغلب ترس های ما هم، مانند پر خوری، خطر واقعی و نیاز طبیعی فیزیولوژیکی برای حفظ بقای ما وجود ندارد، بلکه بقای خود کاذب در خطر است! که ربطی هم به خود واقعی ما ندارد. پس ریشه ی اکثر ترس ها و نگرانی های ما؛ افکار و تصورات و هیجان های منفی ماست!

متأسفانه مکانیزم فیزیولوژیک جنگ یا گریز، تفاوت خطر واقعی یا ذهنی را متوجه نمی شود و فکر یا تصور غلطی را که ما به آن باور داشته باشیم، هم به حساب واقعیت می گذارد و به طور دائمی، این مکانیزم با انواع هورمون ها و فعالیت های فیزیولوژیکی پیچیده اش فعال می شود. هورمون کورتیزول یا همان هورمون استرس، تنها بخشی از این مکانیزم شگفت انگیز است. اسراف ما در به کار گیری این سپر دفاعی، ما را مبتلا به استرس بیش از حد و کشنده کرده است. بنابراین بزرگترین اسراف بشر یعنی اسراف در فکر افسار گسیخته و منفی و غیر منطقی، ریشه ی بسیار از گرفتاری های ما شده است.

خوب برای بررسی علمی اینکه این ترس واقعی است یا نه، بنشینید و هر گونه فکری را کنار بگذارید و ماهیت انرژی ترس را بدون دخالت فکر بررسی کنید. آیا وقتی فکر، کنار می رود، ترس هم تغییر ماهیت می دهد یا خیر؟

اگر بدون دخالت فکر و تصورات ذهنی، ترس فرو کش کرد و نا پدید شد، آنگاه آن ترس توهمی و غیر ضروری و وابسته به خود کاذب است. همانطور که اگر بدون دخالت فکر و تصورات ذهنی، گرسنگی فرو کش کرد و ناپدید شد، آنگاه آن گرسنگی هم توهمی و غیر ضروری بوده و منشاء ذهنی دارد و ریشه آن خود کاذب یا هویت فکری است.

البته با یک بار تمرین شاید موفق به درک این تجربه نشوید. ولی اگر در این کار پیگیر باشید، بالاخره متوجه تفاوت دو نوع گرسنگی یا دو نوع ترس یا ... خواهید شد.

 ترس های واقعی، مفید و لازمند و بایستی از حضور آنها خوشحال هم بود، چون زندگی ما وابسته به آنهاست. همه حیوانات از جمله گربه را در نظر بگیرید، بابت ترس هایشان که همگی واقعی هستند، نگرانی ندارند!!! زیرا این ترس ها آسیبی به آنها نمی زند و جانشان را هم محافظت می کند. حیوانات زمانی که لازم است، دچار ترس واقعی می شوند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند ولی پس از برطرف شدن خطر، چنان سبک بار، بازی و شیطنت می کنند که انگار نه انگار، دچار ترس شده بودند. اما آدم های اسیر خود کاذب چنین نیستند و حتی از ترس هم می ترسند!! چرا؟

در اینجا به دو تفاوت آشکار دیگر ترس واقعی و توهمی دقت نمایید؛ ترس واقعی معمولاً موقتی و گذراست، زیرا به عوامل خطرزای بیرونی وابسته است که معمولاً همیشگی نبوده و موردی اتفاق می افتند. نکته جالب دیگر اینکه موقع ترس واقعی، افکار بی ربط ناپدید می شوند و شعور ورای فکر، ترس واقعی را هدایت می کند. خود کاذب که این همه از خود راضی است، در مواردی که لازم است و  خطر واقعی بروز کرده، درمانده و بیچاره است!!! در موقع ترس واقعی این شعور ورای فکر است که با سرعت مناسب کنش خردمندانه نشان داده و جان ما را نجات می دهد! و البته اگر لازم بداند از فکر مثبت و مفید هم استفاده می کند.

بنابراین در انسان شهر نشین کنونی، ترس های ذهنی، برخلاف ترس های عینی و واقعی دوام و احتمال وقوع بیشتری دارند، زیرا به توهمات ذهنی و خود کاذب ما وابسته هستند، که عواملی درونی می باشند.

از آنجا که خود کاذب به فکر وابسته است، نیاز شدیدی دارد که فکر و هیجان های فکری نظیر ترس فکری، دائم برقرار باشند، تا احساس زنده بودن در خود کاذب ایجاد شود. اگر افکار و هیجان های ذهنی همه برطرف شوند، مرگ خود کاذب فرا رسیده و خود کاذب از چنین مرگی به اندازه مرگ واقعی می ترسد!! بنابراین خود کاذب و اعوان و انصارش یعنی افکار و هیجان های منفی نظیر ترس که همگی تخیلی و پوچ هستند، بایستی همواره حضور داشته باشند!!

حالا پس از برداشتن این قدم اساسی یعنی تمایز بین دو ترس با منشاء واقعی و غیر واقعی، آماده قدم های بعدی، برای شناخت و تسلط بر ترس های غیر واقعی هستید...ادامه دارد.

این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم آمده است:

آدرس کانال:  https://t.me/avazedoust

موضوع: غریزه ذهنی، پر خوری، مشاهده گری، تمرین عملی، توهم خود

بیداری از رؤیای فکر

شرح غزلی از مولانا

 

زین دودناک خانه گشادند روزنی

شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی

آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر

ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی

در یک خانه پر از دود، با عزم صاحب خانه، منفذی باز شد و آن دود های خفه کننده، خارج شدند و نور مبارک خورشید وارد آن خانه شد. اما جناب مولانا آن دود و آن خانه و آن نور کدامند؟:

آن خانه، ذهن و سینه غم ­ناک ­کنونی ­شما  و آن دود ها که از آنها شبحی به نام خود کاذب یا منیت ساخته­ای و مثل بت مشغول پرستش آنی، افکار و اندیشه های تو هستند. از چنان دود و شبح و اندیشه هایی، عیش الهی تو مکدر شده و به دست خودت، خودت را از بالاترین عیش دنیا محروم کرده ای! و شور و عشق پاک و پر قدرت ذاتی تو، با غلبه سرطانی اندیشه، مانند فرد بیچاره­ای شده که گردنش شکسته است! مولوی در مثنوی هم چنین پیامی را به شکل های مختلف بیان نموده است. از جمله:

رفت فکر و روشنایی یافتند                  نحر و بحر آشنایی یافتند

نحر= نزدیکی، قرب

بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال

یارب، فرست خفته ی ما را دهل زنی

خدایا برای این خفته ی ما دهل زن بیدار کننده ای فرو فرست! تا از خواب فکر و خیال رهایی یابد و درک کند که هر چه بر پایه خود کاذب و افکار و هیجان های متعلق به آن است،  پوچ و دروغین است.

خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز

در خواب، گرگ بیند، یا خوف ره‌زنی

خفته به هنگام رؤیا دیدن، به خاطر هیچ، دچار غم، غصه، ترس و وحشت می شود، وحشت از گرگ یا راه زن و...

وضعیت ما یعنی اسیران خود کاذب هم مشابه خواب دیدن است، نسبت به مسائل توهمی بسیار جدی و همراه خشم، ترس، حرص و..واکنش نشان می دهیم و اگر مسیر رهایی از فکر را انتخاب نکنیم، تازه موقع مرگ متوجه غم ها، وسواس ها و هیاهوی بسیار برای هیچ  می شویم:

گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده

خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی

بهر یکی خیال گرفته عروسیی

بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی

جوشن= لباس جنگی، زره

آن سور و تعزیت همه با دست این نفس

نی رقص ماند ازآن و نه زین نیز شیونی

ناخن همی زنند و رخ خود همی درند

شد خواب و نیست بر رخ شان زخم ناخنی

بیداری و مشاهده گری ناظر ساکت درون که عاری از خشم و حرص صورت می گیرد، تنها معیار برای درک حقیقت امور است. هیچ و پوچ بودن چیزهایی که جدی گرفته بودیم و عدم توجه به امور واقعی و متعالی، تنها پس از بیداری عیان خواهد شد.

کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین؟

کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟

اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت

آرام و مأمنی ست، نه ما ماند و نی منی

به هنگام بیداری و مشاهده حقیقت همانطور که هست، تعادل ذهن و آرامش عمیقی در ورای توهم و اضطراب و تشویش خود کاذب، جلوه گر می شود.

نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان

نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی

عوان= نگهبان، پاسبان

همه اشکال مادی و ظاهری گذرا و ناپایدار و توهمی هستند و جدی گرفتن آنها به قیمت فراموشی و غفلت از خود متعالی، به علت جهل مرکب و در خواب منیت و خشم و حرص فرو رفتن پیش می آید.

یک رنگی است و یک صفتی و یگانگی

جانی ست بر پریده و وارسته از تنی

وقتی خود متعالی یا آگاهی ورای فکر کشف می شود، آگاهی ناب و جریان یافته در همه موجودات درک خواهد شد. مشخص می شود که همه اشکال به ظاهر متفاوت، از یک آگاهی ناب واحد ریشه گرفته اند. در واقع به هنگام بیداری و رهایی از اسارت فکر، جان وجود، خودش را از خود کاذب رها کرده و متجلی خواهد شد. 

این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش

ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش

 

منابع:

ترجیع بند چهل و سوم از ترجیعات دیوان شمس تبریز، اثر مولانا جلال الدین محمد بلخی (منبع  سایت گنجور : http://ganjoor.net/moulavi/shams/tarjeeat/sh43/      ) و کتاب غزلیات شمس تبریز، اثر محمد رضا شفیعی کد کنی


این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم می آید:

آدرس کانال:  https://t.me/avazedoust

 

موضوع: فکر، شبکه فکری، مولوی، توهم خود، مولوی، شرح غزل، مشاهده گری

 

اعتماد به عشق

شرح غزل ۲۸۶۵ از غزلیات شمس تبریزی، اثر مولوی

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی

نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

عشق (یا خود متعالی یا همان آگاهی ناب یا فطرت پاک الهی) را در عمق وجودت ببین و به آن اعتماد کن،  تا از گرمای آن انرژی بگیری و اقتدار و پاکی غیر قابل وصف اصالت انسان را دریافت کنی. وقتی فضای باز و بی انتهای عشق را درک کردی و از آرامش و شور و شعف آگاهی ورای فکر بهره مند شدی به بزرگترین موهبت دست یافته ای، زیرا قادر به تجربه عشق شده ای.

اما چون هنوز به طور کامل در عشق مستقر نشده ای، ممکن است در هم نشینی با کسانی که عشق را تجربه نکرده اند، دچار تردید شوی! بله احساسش کرده ای ولی اسیران مطلق خود کاذب و همینطور باورهایت که از عشق چیزی نمی فهمند، منکرش می شوند.  شاید مهم تر از دیگران، باورها ی اشتباه خودت و ذهن شکاک خودت باشد. از همین رو شایسته است مثل یک محقق و دانشمند به تحقیق، تجربه و مشاهده ی شفاف باورها و تجربه هایت بپردازی و سعی کنی باورهای اشتباه و از جمله خود کاذب را به چالش بکشی! و کاذب بودن آنها را بیش از پیش دریابی.  

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت

کار آن است که با عشق تو هم درد شوی

از عشق، آگاهی ناب و بی زمانی و بی مکانی یا همان حالت بی شکلی را طلب کن که در پس هر شکلی پنهان شده است. هنگامی که بی صورت پنهان شده در هر صورت، از جمله ظاهر خودت را درک کردی، نه تنها  از دنیای صورت ها متنفر نخواهی شد، بلکه چون آنها را نوعی حجاب یا تجلی یار می بینی، از آنها به وجد هم می آیی و بسی قدردان و حیران همه صورت های پیرامون خواهی شد. بنابراین مهمترین کار آن است که اصالت خودت یعنی عشق و آگاهی ناب را درک کنی و آن را از خود کاذب و دنیای صورت ها خالص کنی! و با عشق هم درد و هم نفس شوی و از آن طریق خودت و دنیای پیرامونت را نظاره کنی.

چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری

به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی

در حالت محدود و فشرده ی خود کاذب که از کلاف در هم پیچیده ی افکار و هیجان های منفی شکل گرفته، پرواز به قلمرو عشق و یکی شدن با همه امکان پذیر نیست. برای رهایی از درد و رنج ها، چاره ای جز مرگ قبل از مرگ یا محو خود کاذب و اتصال به خود متعالی نداری. این همان کیمیاگری است که مولوی در جای دیگری می گوید: نه چنان مرگی که در گوری روی    مرگ تبدیلی که در نوری روی    

تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند

چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی

این پدیده کاذب و خود ساخته، یعنی هویت فکری توهمی، دیر یا زود با فرا رسیدن مرگ، و به طور طبیعی مانند حبابی می ترکد و محو می شود. اما متأسفانه از این مرگ محتوم و ناگزیر چیزی جز حسرت عاید ت نخواهد شد و گوهر خود متعالی را درک نکرده از دنیا خواهی رفت. آنکس که رخ عشق را زیارت نکرده باشد کور از دنیا رفته است! بنابراین قبل از اضمحلال و از هم پاشیدن طبیعی منیت کاذب به هنگام مرگ، آستین ها را بالا بزن!

برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند

تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

درست است که عشق هم چون زندگی بر پایه تغییر و دگرگونی استوار است و رخساره عاشق از درد و قبض فراق و هم نشینی با خود کاذب و یا رنج پاکسازی از عادت­های قدیمی، زرد می­شود!! اما باز به لطف همین عشق، طراوت و سر سبزی خود­متعالی و حالت بسط و شادی حقیقی و تعادل ذهن هم نصیب عاشق می­شود. مانند برگی که زرد می­شود ولی دیری نمی­پاید که از بیخ و بنتر و تازه اش، دوباره سبز می گردد.

بنابراین جای هیچ نگرانی و نا امیدی برای عاشق وفادار وجود ندارد. وقتی قانون ناپایداری همه چیز را درک کنی و یقین کنی که این نیز بگذرد، آنگاه صبر و تعادل ذهن بر آمده از خود متعالی در تو پرورش می یابد. بدین منوال اگر حتی زردی مرگ طبیعی هم فرا برسد از آن نمی ترسی و بالبخند به استقبالش خواهی رفت، چون سر سبزی دیگری در انتظار تو خواهد بود.


در مطلب قبلی شعر:  غیر  آن   زنجیر    زلف    دلبرم         گر     دو صد   زنجیر    آری     بردرم به شکل   غیر  از  آن   زنجیر    زلف    دلبرم         گر     دو صد   زنجیر    آری     بگسلم؛ هم آمده است. در واقع این شعر نوعی ترجمه یا تفسیر زیبا از  لا اله الا الله است.          

 

منابع:

کتاب های آقای مصفا، غزلیات شمس تبریز اثر شفیعی کدکنی، تصویر گری در غزلیات شمس اثر سید حسین فاطمی و نظرات شخصی نگارنده

این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم می آید:

آدرس کانال:  https://t.me/avazedoust

 

موضوع: اصالت انسان، توهم خود، عشق، شرح غزل، مولوی، مشاهده گری، صبر