هوش معنوی نیازی جدی برای حمایت از محیط زیست

بنظر می رسد که تا بشر به اصالت خودش یعنی هوشیاری ورای فکر پی نبرد و از این هوش سرشار هیجانی و معنوی سیراب نشود، نمی تواند احساس عمیق یک بودن با طبیعت را تجربه کند و در نتیجه اولویت اصلی اش حفاظت از فطرت پاک درون و طبیعت و محیط زیست خدا داد بیرون، نخواهد بود. البته همین تفکیک دنیای اصغر درون از دنیای اکبر بیرون از توهمات منیت کاذب بشر است و موجب آسیب به بشر و طبیعت شده است.

با کمی تعقل پی می بریم که دنیا و طبیعت بیرون، بسیار نزدیک تر و درونی تر از آن است که تصور می کنیم. اگر این انگشت دستم، یا حتی دست و پایم نباشند باز هم امکان زنده بودنم بسیار زیاد است؛ اما اگر آن خورشید عالمتاب که به ظاهر بیرون از وجودم و آن هم خیلی دور از من قرار دارد، یا درختان زیبای بیرون از وجودم یا اتمسفری که نفس می کشم یا... نباشند محال است زنده بمانم! پس طبیعت به ظاهر دور و بیرون از من (خود کاذب و مجزا)،  انگار جزوی از جان من (خود متعالی) است!

زمانی که از غوغای شهر به مهمانی سکوت طبیعت می رویم؛ چرا احساس غریبه بودن نداریم؟ زیبایی و طراوت طبیعت پاک و ساخته مستقیم خداوند بخشی از وجود ما را به وجد می آورد و نوازش می کند. در مقابل هیاهوی شهر پر است از افکار و هیجان های منفی و کاذب ساخته خود کاذب بشر! حتی ساختمان ها و ترافیک و سایر مصنوعات ساخت بشر هم و زباله ها و آلودگی ها، اغلب با این افکار و هیجان های منفی سازگاری پیدا کرده اند...

این روزها هشدار های جدی برای ضرورت حیاتی حفظ محیط زیست از سراسر دنیا به گوش می رسد. جدا پنداشتن خود از محیط زیست به علت اسارت در زندان افکار محدود بشر و بی اعتنایی و جفای بشر در طول اعصار به محیط زیست و موجودات جاندار و بیجان آن، دارد کار دستش می دهد. بنظر می رسد که حداقل تعدادی از آدمها به اهمیت حفظ محیط زیست پی برده اند و اقدامات مثبت زیادی آغاز شده است.

با وجود همه این اقدام ها، بدون تجربه هوشیاری ورای فکر یا شهود درونی یا سکوت ذهنی ناشی از مشاهده گری افکار و هیجان ها و حس های بدنی، و مسلح شدن به این هوش معنوی معجزه گر، یکی بودن با همه موجودات جاندار و  موجودات به ظاهر بیجان، عمق و غنا و جدیت پیدا نمی کند. در نتیجه حمایت واقعی از محیط زیست جدی گرفته نمی شود. درک این هوشیاری ناب جاری در همه کائنات، بدون خودنگری ژرف امکان ندارد.

زمانی که اسیر هویت فکری یا خود کاذب هستم؛ تمامی توجه ام در افکار و هیجان های منفی و متضاد و انواع سرگرمی های تخدیر کننده گیر افتاده است و خودم را هم دوست ندارم ، آن گاه چگونه می توانم دیگر انسان ها و یا دیگر موجودات و محیط زیست را (فرا تر از شعار سطحی) دوست داشته باشم؟ به قول مولانا:

چون که هر   دم      راه خود را   می زنم                                    با دگر کس      سازگاری چون کنم؟

انگار قدرت کاذب و جاذبه مغناطیسی گونه ی افکار و هیجان هایی نظیر خشم، حسادت، رقابت دیوانه وار، غرور ، نا شادی و...و سایر مصنوعات و تکنولوژی بشر، موجب شده که تمامی هوش و حواس و عمر و توجه مان به آن ها معطوف شود و با آن ها یکی شده  و در آن ها به از خود بیگانگی و مسخ رنج آوری گرفتار شویم. حتی برای فرار از رنج گم شدگی هم باز به سایر ساخته های خود کاذب پناه می بریم. از جمله مواد تخدیر کننده رایج می توان به افراط در خوردن غذا های نا سالم و دست کاری شده بشر و یابیرون آمده از قابلمه ها اشاره نمود!

اما همچنان طبیعت پاک، ما را صدا می زند که از خواب غفلت افکار منفی خود ساخته و محدود و طبیعت خراب کن! و مایه عذاب، بیدار شویم و به طبیعت پاک درون مان رجوع کنیم، تا بلکه خود و محیط زیست شگفت انگیز را نحات داده و حفاظت نماییم...

واژه های کلیدی: اصالت انسان؛ توهم خود ؛ مشاهده گری

دوباره برخیز و ادامه بده

 

استمرار و ادامه آگاهانه ی سفر معنوی زندگی، نیاز به اصلا ح  و بازگشت و دوباره برخاستن های مکرر دارد  و طی این طریق، بدون شوق وانگیزه ی قوی و بدون  گذشت و مهربانی امکان پذیر نیست.

خوشبختانه هر لحظه حضور آگاهانه و مشاهده بی غرضانه و بدون تعبیر و تفسیر زندگی، اشتیاق و مهربانی لازم را برای تداوم مسیر، در اختیار مسافر می گذارد.

در این سفر معنوی راهی جز مهربانی با خود و دیگران نداریم.

اگر بارها خود را با جریان افکار شرطی شده ی هزاران ساله، یکی تصور کردیم...

اگر بارها گرفتار هیجان های کهنه و اعتیاد گونه نظیر خشم، حسادت، یأس و نا امیدی نسبت به خود و دیگران شدیم...از قضاوت دیگران رنجیدیم  یا حتی با رفتار و گفتار آگاهانه یا نا آگاهانه، باعث رنجش دیگران شدیم...

اگر بارها به جای مشاهده ی  بی غرض و بدون تعبیر و تفسیر زندگی، گرفتار واکنش غیر آگاهانه شدیم... 

اگر دچار غم های دنیوی شدیم. از همراهان جاهل و از شرایط سخت زندگی، شروع به شکوه و شکایت کردیم...

اگرگرفتار منیت؛ این بار  با لباس معنویت شدیم و در افکار غرور آمیز بالاتر بودن از دیگران غرق شدیم....

این ها را طبیعی و از ملزومات سفر بدانیم و با لبخند و مانند یک محقق کنجکاو  و بیطرف، در اولین فرصت، مشاهده شان کنیم. واقعیت هر لحظه را با آغوش باز پذیرا باشیم و نسبت به خودمان و دیگران و طبیعت زیبا، مهربان باشیم. هر اتفاق نا خوشایند یا حتی خوشایند، حکم تمرین و معلم را دارد و برای آموزش معنوی ما در این مقطع زمانی ضروری است. ناشکر و ناشکیبا نباشیم...

 

دو باره و از نو شروع کنیم. با لبخند توقعات غیر واقع بینانه از خود و دیگران را که هنوز در اعماق ذهنمان به صورت افکار کهنه عبور می کنند، مشاهده کنیم. افکار اتوماتیک   باید و نباید دار را (که مانع آشتی و مهربانی شده اند)، مشاهده کنیم. برای خود و دیگران دعا کنیم و با گذشت و بخشش خود و دیگران، نظاره گر افکار، هیجان ها، رفتار، گفتار و حواس پنج گانه و دم و بازدم خود باشیم:

دوباره از سر بگیریم و جستجوی ماورای جستجوی دلبر فارغ از زمان و مکان را ادامه دهیم:

چو از سر بگیرم بود   سرور   او  

چو من دل بجویم    بود   دلبر او

و با این نظاره گری، خویشتن اصیل خویش، یعنی آگاهی یا هوشیاری ورای فکر را لمس کنیم:

من چو مرغ اوجم،  اندیشه مگس

کی رسد بر من مگس را دسترس

 

و یقین داشته باشیم که در این مسیر زیبا، خداوند همواره همسفر ماست:

اتصالی بی تکیف، بی قیاس

هست رب الناس را با جان ناس

باز، نور نور دل،    نور خداست

کو    ز     نور عقل و حس، پاک و جداست

و اگر در مسیر درست، ادامه دهیم و شوق و انگیزه و کنجکاوی کودکانه مان را از دست ندهیم، و با این تداوم همراه با عفو، نشان دهیم که غم اصلی ما غم اتصال و مشاهده ی خویشتن اصیل خویش است و سایر موضوعات از جمله افکار پوچ و منفی بی اهمیت هستند؛ آن گاه؛ برکت خداوند هم نصیب ما می شود و سنگینی غم های دنیوی هم  از دوش ما برداشته می شود:

گفت: رو هر که غم دین برگزید

باقی غم ها خدا از   وی   برید

(همه اشعار از مولاناست)

واژه های کلیدی: اصالت انسان، توهم خود، مشاهده گری، مولوی

منصور بنانی    https://t.me/avazedoust

 

مشاهده ترس

عقل جزوی آفتش وهم است و ظن

زانکه در ظلمات شد او را وطن

بلكه مي افتي ز ترس دل به وهم  

ترس وهمي را نيكو بنگر بفهم         حضرت مولانا

1-             ترس طبیعی

همانطور که قبلاً گفته شد ترس یک مکانیزم دفاعی و طبیعی برای مقابله به موقع و سریع در برابر عوامل خطرناکی است که جان ما را تهدید می کند! بدون این مکانیزم خداداد، نسل بشر منقرض می شد. این ترس طبیعی از هوش بدنی و آگاهی ورای فکر و مکانیزم یا پاسخ جنگ یا گریز  Fight-or-Flight Response منشاء می گیرد.

2-             ترس روانی و خود کاذب

 در اینجا منظورمان ترس های روانی و ذهنی است. ترس هایی که در واقع در خود کاذب یا  "خود جدا مانده " ریشه دارند. خود کاذب از دو کیفیت اصلی برخوردار است: فقدان یا کمبود؛ و ترس یا مقاومت. کیفیت فقدان و کمبود سبب می شود که دچار حرص و طمع شود و به موضوعات چنگ بیاندازد تا این فقدان را بلکه جبران کند.

کیفیت ترس یا مقاومت (ریشه ترس مقاومت یا نخواستن و فرار است) هم باعث می شود که در مقابل موضوعات نا خوشایندش، مقاومت بورزد و نسبت به آن ها واکنش خشم، سرکوب، ترس و یا فرار نشان دهد.

3-            مشاهده ترس از طریق خود حقیقی(آگاهی ورای فکر)

ترس روانی مانند اغلب هیجان های روانی و فکری، تلفیق و ترکیبی از افکار و حس های بدنی            body sensation   است.

اما آنچه باعث قدرت گرفتن و ماندگاری ترس می شود، حاشیه ترس است. یعنی  به محض بروز ترس، افکاری در ذهن ما خطور می کند: من باید از این ترس رها شوم. من این را نمی خواهم... در واقع با این مقاومت فکری، ترس قوی تر می شود. زیرا ماهیت ترس بر مقاومت، عدم پذیرش و فرار استوار است.

حال اگر بتوان  " افکار حاشیه ترس  " را معلق نگه داشت و به جای آن؛ اشتیاق و کنجکاوی برای شناخت ترس را جایگزین نمود، می توان به مشاهده ناب ترس اقدام نمود.

مانند زمانی که در کوه به یک گل کوچک عجیب برخورد می کنی و می خواهی آن را از نزدیک خوب ببینی! ترس را هم با کمک آگاهی ورای فکر؛ مشاهده و لمس کن!

با معلق نگه داشتن افکار حاشیه ترس، آنچه از ترس باقی می ماند حس های بدنی(افزایش ضربان قلب و تغییر ریتم تنفس، گرما ، سرما، مور مور، سنگینی، فشار و...) در ناحیه سینه یا شکم است که آنها هم نه خوب هستند و نه بد! نوسانی از انرژی آگاهی ناب هستند...

با این تمرین مشاهده گری، کم کم  با اصل وجود خود، یعنی خود حقیقی (متعالی ) یا همان فضای بیکران آگاهی ناب، آشنا می شوی.

فضایی که هیجان ها، افکار، صداها، بوها، رنگ ها، حس های بدنی به شدت متغییر و زود گذر در آن عبور می کنند. موضوعات زود گذر آگاهی از این فضا می گذرند بدون اینکه به آن آسیب بزنند:

4-            مولانا و دو خصوصیت خود متعالی

 "فضای بودن و آگاهی بیکران خود متعالی" از موضوعات آگاهی، از حوادث مختلف و حتی مرگ آسیب نمی بیند. به قول حضرت مولانا:

زهره دارد حوادث طبعی

که بگردد بگرد لشکر ما

علاوه بر آسیب ناپذیری، فضای عشق و صلح بیکران هم از دیگر خصوصیات خود متعالی است:

چه گرمیم، چه گرمیم! از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست، خدایا

موضوعات بیرونی، افکار و هیجان های ذهنی از جمله ترس ها، چنان توجه ما را به خود جلب کرده اند، که از اصل وجود و فطرت الهی مان غافل مانده ایم. مسلم است؛ هر چه به خود متعالی و آگاهی ورای فکر که اصل وجود ماست، بیشتر نزدیک شویم و دروغین بودن خودکاذب را بهتر درک کنیم، ترس های روانی ضعیف تر شده و آرامش و صلح درونی را که همواره همراه ما بوده است؛ ملاقات خواهیم کرد...

کلید واژه: اصالت انسان، توهم خود، مشاهده گری، ترس

کانال سایت:   https://t.me/avazedoust

شبح سایه وار خود کاذب

مرغ  بر بالا پران   و سایه‌اش   

می‌دود  بر خاک، پران  مرغ‌وش

ابلهی، صیاد آن  سایه شود                    

می‌دود  چندانکه  بی‌مایه شود

تیر اندازد  به سوی  سایه او                     

ترکشش  خالی شود  از  جست و جو

ترکش عمرش  تهی شد، عمر رفت              

از دویدن  در شکار سایه   تفت   مولانا

ترکش= تیر دان، کیسه یا جعبه حاوی تیر   ؛   تفت= گرم و سوزان، شتابان

خود کاذب، سایه یا شبحی توهمی است که به دلیل عدم مشاهده گری و جستجوی محققانه، در تاریکی و ابهام شکل گرفته است و اگر زیر نورافکن   "مشاهده گری عاری از خشم و حرص "  قرار گیرد، محو می شود و یافت می نشود!

وقتی دچار یک هیجان ناراحت کننده هستی: نا امیدی و یأس، بی­حوصلگی، خشم و نارضایتی از خود یا دیگران، نگرانی از آینده... یا هر هیجان منفی دیگری، به بهانه یک علت بیرونی پدیدار شده است؛ به جای پرداختن به علل ظاهری آن، کمی مکث کن! و برای خودت این پرسش بنیادین را مطرح کن که: چه کسی یا چه چیزی دچار این حال بد شده است؟ ببین آیا می توانی این   "من  " را پیدا کنی؟ ستون و پایه ای که آن هیجان منفی بر پایه آن استوار است و صاحب این هیجان منفی است و بدون آن این ناراحتی بی معنی است و دوام ندارد کیست و چیست؟ آیا بدنت مأیوس شده؟ دستت؟ گونه ات؟ کدام سلول بدنت قابلیت مأیوس شدن دارد؟ آیا افکارت؟ آیا فکر توانایی مأیوس شدن دارد؟ آیا آگاهی ناب ورای فکر مأیوس می شود؟ پس از جستجوی دقیق و با حوصله، اگر آن من صاحب یأس را پیدا نکردی، مأیوس شدن را کنار بگذار! منیت دروغین و هیجان های منفی همراه آن فقط در حالت عدم آگاهی ناب و عدم نگاه  موشکافانه ما، به حیات خود ادامه می دهند. 

 

کلید واژه: اصالت انسان، توهم خود، مشاهده گری

 

 

این مطلب در کانال    https://t.me/avazedoust   آمده است.

مرغ اوج

 

متأسفانه از کودکی فقط از ما خواسته می شود به موضوعات آگاهی توجه کنیم نه اصل وجودمان که آگاهی است. موضوعات آگاهی شامل چهار گروه عمده است: اول؛ sensations یا حس های بدنی مثل درد، گرما، سرما، مور مور، خارش و...؛ دوم؛perceptions   یا آنچه از طریق حواس پنج گانه درک می شود، دیدنی ها، شنیدنی ها، بوییدنی ها و..؛ و بالاخره سوم؛ افکار و چهارم؛ هیجان ها ی درونی.

در این غرق شدن توجه و آگاهی در موضوعات آگاهی، از اصل وجودمان که از این موضوعات متنوع و در حال تغییر آگاه هست، غفلت شده است!

 عادت کرده ایم که تنها به موضوعات آگاهی متمرکز شده و در آن ها غرق شویم. به ویژه اعتیاد عجیبی به غرق شدن در افکار و هیجان ها داریم، به طوری که خود را با آن ها یکی می دانیم...

 

در تحصیلات آکادمی هم از ما چنین می خواهند...حتی در رشته های روانشناسی و فلسفه، که ادعای کشف حقیقت را دارند، تمامی توجه به موضوعات آگاهی است نه آن جوهره ی هستی ما که از این موضوعات آگاه است.

 

و ما معتادشده ایم به اینکه ورای موضوعات آگاهی، چیزی را کشف نکنیم...

و باز عادت کرده ایم که برای رفع درد و رنج و غم و مشکلات اساسی مان از موضوعات آگاهی و به ویژه فکر و اندیشه کمک بگیریم...

از فکر و اندیشه ی خود یا دیگر مردمان و سایر موضوعات آگاهی، توقع داریم درد و رنج ما را درمان کنند... در این راه حل ها اغلب با شکست مواجه شده و نا امید می شویم...و به تخدیر پناه می بریم...

و بدین دلیل است که مولانا فریاد می زند و علت درد و غم ما را به درستی، غرق شدن در موضوعات آگاهی و به ویژه اندیشه می داند:

جمله خلقان سخره اندیشه اند

زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

معدود کسانی همچون مولانا این تعلیم را همچون گرانبها ترین گوهر به ما هدیه می دهند: که ورای موضوعات آگاهی از جمله فکر و اندیشه، آگاهی نابی وجود دارد که اصل وجود ماست!

چیزی هست که از همه این ها آگاه است و درون ما هم قابل کشف است. مشاهده کننده ی غیر شخصی که همه این موضوعات را در خود جای می دهد.

و مگس اندیشه یا سایر موضوعات آگاهی، نمی توانند در پرنده بلند پرواز مشاهده گری و آگاهی ورای فکر، خللی وارد کنند:

من چو مرغ اوجم، اندیشه مگس

کی رسد بر من مگس را دسترس

ولی متأسفانه ما به توقع داشتن و امید واهی بستن به مگس اندیشه معتاد شده ایم و از فطرت و اصالت انسانی خود یعنی آن مرغ اوج آگاهی و مشاهده ی ناب ورای فکر غافل مانده ایم...

 

 و سزای چنین غفلت عظیمی، همه گیری وحشتناک خسته دلی و غم پیشگی است...

 

این مطلب در کانال    https://t.me/avazedoust   آمده است.

 

 

نور       و       سراج

خود متعالی   و   خود کاذب

 

موسی و فرعون در هستی تست

باید این دو خصم را در خویش جست

تا قیامت هست از موسی نتاج

نور،  دیگر نیست،  دیگر شد سراج

این سفال و این پلیته دیگرست

لیک نورش نیست دیگر،  زان سرست

گر نظر در شیشه داری گم شوی

زانک از شیشه‌ست اعداد دوی

ور نظر بر نور داری، وا رهی

از دوی واعداد جسم منتهی

از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و جهود  مولانا

نتاج: با کسره نون، فرزند، در اینجا مظهر و نمونه   ؛    سراج: چراغ   ؛    پلیته: با فتحه پ، فتیله (معرب پلیته)؛  اعداد: اشاره به کثرت در مقابل وحدت    ؛    دوی: دوئیت، خود کاذب، خودش را از باقی هستی جدا می انگارد.   ؛    اعداد جسم منتهی: محدودیت خود سطحی یا خودکاذب در کثرت؛   نور، دیگر نیست،  دیگر شد سراج: نور خود متعالی، یعنی آگاهی ورای فکر در همگان یکی است، ولی خودهای سطحی(سراج ها)  متفاوتند.

شرحی بر این اشعار زیبا

 

در زبان سمبلیک و تمثیلی که مولانا در اینجا استفاده کرده است؛  شعله یا نور همان آگاهی ورای فکر و سایر قسمت های چراغ یا سراج به جز آن نور، موضوعات متغیر آگاهی ورای فکر هستند. سراج در این تشبیه هر چیزی است که ما به آن آگاه هستیم. اینکه ما اصل وجود خود را کدام بدانیم بسیار حیاتی است. آن هم نه دانستن از طریق فکر و ذهن بلکه درک و دانستن از طریق آگاهی ورای فکر. در وضعیت فعلی ما به اشتباه و از طریق فکر و ذهن، خود را چراغ و شیشه چراغ می دانیم...

 

البته آگاهی از آگاه بودن هم هست ولی کیفیت آگاهی از آگاه بودن حالت ریلکس شدن و رها شدن آگاهی در خودش است...و با حالت توجه آگاهی از موضوعات متغیر آگاهی متفاوت است.

 

موضوعات آگاهی از این چند گروه زیر خارج نیستند:

موضوعات دیدنی ، شنیدنی ، بوییدنی و... که به وسیله ی حواس پنجگانه از عالم بیرون درک می کنیم...ولی ما این موضوعات در حال تغییر و افول نیستیم! بلکه ما نور آگاهی هستیم که از این موضوعات با خبر می شود.

 

موضوعات دیگر آگاهی و مشاهده گری، حس های بدنی هستند، نظیر حس گرما، سرما، گز گز، مور مور، کرختی، سنگینی، درد و... که مشخص است که که ما این موضوعات در حال تغییر و افول هم نیستیم...ما آگاهی هستیم که نسبت به حس های بدنی آگاه است.

 

موضوعات دیگر آگاهی، هیجان های درونی نظیر شادی، غم، حسادت، خشم و..هستند که باز هم این هیجان ها در حال گذر بوده و اصل وجود ما نیستند؛ بلکه همان قسمتی که آگاه است از اینکه امروز و در این لحظه شادم یا غمگینم،  اصل وجود من است. یا به عبارت دیگر کیفیت آگاهی از شادی یا غمی که در حال عبور از آسمان وجود من است، اصالت مرا تشکیل می دهد.

البته در اینجا هم متوجه می شویم که آسمان وجود یا بودن مترادف همان آگاهی است، که اصل وجود ماست و همه پدیده ها و موضوعات آگاهی در فضا یا ظرف آگاهی و بودن ما جا می گیرند.

 

و بالاخره موضوعات دیگر آگاهی و مشاهده گری، افکار هستند که نسبت به آن ها هم آگاه هستم. فکری که الان در حال عبور است، با فکر دو دقیقه قبل و دو ساعت قبل و دو سال پیش متفاوت بوده و اصل وجود من نیست. بلکه آن نور آگاهی که از این افکار آگاه است، خود واقعی است که به قول مولانا متعلق به من هم نیست و غیر شخصی و در همه انسان ها و کائنات هم یکی است. نه اینکه شبیه است. یکی است. به قول مولانا:

نور،  دیگر نیست،  دیگر شد سراج

نور همان است و تغییر نمی کند و یکی است، اما چراغ ها متفاوتند و تغییر می کنند...

 این سفال و این پلیته دیگرست     لیک نورش نیست دیگر،  زان سرست

این روغندان سفالین و این فتیله تغیر می کند و در آدمهای مختلف متفاوت است، اما نور آگاهی و خود متعالی آدمها یکی است و از جای دیگر است. از ملکوت بی انتها ست. در حالیکه چراغ خود سطحی، محدود و دچار دوئیت است. خود کاذب خودش را جدای از جهان هستی می بیند. خود کاذب از مجموعه بدن و ذهن ( شامل حس های بدنی، هیجان ها و افکار) استنتاج شده است. وقتی خود را معادل این موضوعات آگاهی می دانیم و خود را با آنها یکی تصور می کنیم؛ از این یکی تصور کردن با موضوعات آگاهی، بت ذهنی خود کاذب ساخته می شود. خود کاذب خودش را در یکطرف و سایر عالم هستی را در سوی دیگر و جدا از خودش تصور می کند و در نتیجه خودش را دچار تنهایی و احساس جدا ئی می کند.

ور نظر بر نور داری، وا رهی               از دوی واعداد جسم منتهی

رهایی در این است که در هر لحظه اصل وجودت را آگاهی بدانی نه موضوع آگاهی. آن هم از طریق نظر و مشاهده و آگاهی ورای فکر!

و بالاخره همانطور که حضرت مولانا می فرماید زاویه دید یا نظرگاه در این خصوص بسیار مهم است:

از نظرگاه است ای مغز وجود        اختلاف مؤمن و گبر و جهود  

 در هر لحظه، اگر خود را آگاهی یا همان نور بدانیم، فرق می کند با حالتی که خود را موضوع آگاهی یا شیشه چراغ بدانیم. الان که دارم این مطلب را می خوانم این من کیست؟ که از این موضوع یا آن موضوع آگاه است؟ چه کسی از این مطالب آگاه است؟ آیا من این کلماتی است که می بینم و از آن ها آگاهم؟ یا من آن آگاهی نسبت به این کلمات است؟

همزمان در ذهنم فکری عبور می کند که نسبت به آن آگاهم. آیا من فکر یا موضوع آگاهی هستم؟ یا خود واقعی آگاهی از افکار است؟ آیا از آگاه بودنم آگاهم؟

پرسش ها را با کلمات و فکر می پرسیم. ولی بهتر است حداقل، بخشی از جواب را به سکوت ذهن و شعور ورای فکر واگذار کنیم...

 

تمثیل مشابهی که می توان به کار برد این است:

آگاهی را صفحه تلویزیون در نظر بگیرید و موضوعات متنوع و در حال تغییر آگاهی را  فیلمی که در آن پخش می شود.

موضوع: مشاهده گری، توهم خود، اصالت انسان

 


این مطلب در کانال تلگرام این سایت به آدرس زیر هم آمده است:

 

https://t.me/avazedoust

 

 

شادی و خوشبختی

 

توقع برخورداری از شادی و خوشبختی اصیل، توقع بجایی است،  زیرا عصاره اصلی وجود ما یعنی فطرت یا خود متعالی، شادی و عشق و رضایت و خوشبختی است.

اما اشکال کار در آنجاست که ما این شادی را به جای عالم درون و در عمیق ترین هسته وجودی مان، در عالم بیرون و در چیزها، موفقیت ها، آدم های دیگر و افکار و تصورات ذهنی خود ( که نمایندگی دیگران در وجود ماست!) و قضاوت دیگران و... جستجو می کنیم! و همین موجب درد و رنج و ناشادی ما شده است. شادی از قبل دردرون ما و در خود متعالی یا آگاهی ناب حاضر است و احتیاجی به جستجوی موضوعات آگاهی برای کسب شادی و آرامش و خوشبختی نیست.

به عبارت دیگر به دلیل توهم وجود شادی در موضوعات آگاهی و نه خود آگاهی ناب، شیوه طلب شادی دچار اشکال اساسی شده است. به جای سکون و آرام گرفتن در آگاهی محض که منبع و سرچشمه شادی و خوشبختی است، شادی از طریق افکار و توقعات غیر واقع بینانه طلب می شود. خود همین گونه طلب  شادی، موجب ناشادی است!! به قول حضرت مولانا:

جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

 

وقتی خاستگاه و منبع این شادی خواستن ؛ خود کاذب باشد، چون از ابزارهای فکر و حرص یا فکر حریصانه استفاده می کند  و در عالم بیرون سرمایه گذاری می کند، اینکه دیگری می تواند و باید مرا خوشبخت کند و نباید مرا ترک کند، ولی دیر یا زود ، برخلاف توقعش، این نوع سرمایه گذاری اشتباه به درد و رنج و ضرر منتهی می شود!!  عمر و انرژی و... صرف می کند تا سودی کسب کند که همان خوشبختی باشد...، ولی متاسفانه به جای شادی، با شکست نا امید کننده ای مواجه می شود!

 و صد افسوس از طلب نادرست شادی دست نمی کشد و اگر در عشق یا زندگی شکستی خورد و طرد شد؛ به لذت و شادی های سطحی و بیرونی ولی فوری دیگر نظیر مواد مخدر و...پناه می برد!!!

همواره در آن طرف پاندول حرص و خواستن نفسانی، دیر یا زود، خشم و نا امیدی و غم، انتظار ما را می کشند! نه شادی و خوشبختی!

 

اما صرف نظر کردن از این سرمایه گذاری در عالم بیرون و ترک سرمایه گذاری بر روی دیگران، تا ما را تایید کنند و به ما عشق و خوشبختی برسانند!!!  و بیرون آمدن از پاندول ذهنی حرص و خشم  و پذیرش هیچ بودن و هیچ نخواستن و جستجوی ماورای جستجوی درونی، یعنی درک ورای فکر از ماهیت درونی خودمان، به آشنایی با آگاهی ناب یا بودن خالص، منجر می شود و ما را به منبع اصلی و اصیل عشق، شادی و خوشبختی متصل می کند و آنگاه روابط ما با عالم بیرون هم واقعاً عاشقانه خواهد شد.

موضوع: اصالت انسان، حرص، خشم، توهم خود، مشاهده گری، مراقبه، عشق