کمپین مولانا برای نخریدن ماهی قرمز و ترقه

ای برادر ماهی قرمز نخر

باش دائم از ترقه بر حذر

در حالت خواب و بیداری، مولانا را در لباسی شبیه عمو نوروز دیدم که کمپینی علیه خرید ماهی قرمز و ترقه راه انداخته و در این زمینه چند بیتی می سرود:

ای برادر ماهی قرمز نخر

باش دائم از ترقه بر حذر

حبس ماهی در درون تنگ تنگ

تنگ تنگ= تنگ اول با ضمه ت و در مجموع به معنای ظرف شیشه ای کوچک

حبس روزی تو باشد ای مشنگ

مشنگ= نوعی غله است ولی در اینجا کسی است که هر را از بر تشخیص ندهد. البته هر و بر هم دو صدایی است که هر چوپانی از آنها برای صدا کردن گوسفندان به طرف خودش(هر) و برای جلو راندن و دور کردن آنها (بر) استفاده می کند. کسی که غرق حماقت است به چوپانی تشبیه شده که تفاوت این دو صدای ساده را هم بلد نباشد و به درد چوپانی نخورد. البته این ندانستن نا مطلوب(فکر منفی) با آن ندانستن مطلوب ( آگاهی ور ای فکر) چه فرسنگ ها از هم دور و متفاوتند. بابا طاهر هم نوع دوم ندانستن هر از  بر را ستوده است: خوشا آنانکه هر از بر ندانند       نه حرفی وانویسند و نه خوانند. برگردیم به اصل کمپین!!

ارمغان آن همه صوت عظیم

چیست؟ جز دوری لطف کریم

خشم و کینه روزی ات را کم کند

بخت خوش، از این حوالی رم کند

آه ماهی، آه آن ترسنده پیر

می کند دائم ترا خوار و اسیر

خشم اشکال مختلف دارد حتی خندیدن، اگر به افتادن دیگران باشد(موضع برتر) و نه خنده بی دلیل کودکانه(موضع برابر)، نوعی بروز خشم است. و خشم به هر شکلی که باشد، ما را از شکر نعمت خدا و رضایت او و نزول و تداوم انواع نعمت ها دور می کند. تجربه بشر هم ثابت کرده که هر چه عمل به اخلاق واقعی و مراعات حال دیگران و حتی حیوانات و محیط زیست و..و دوری از خشم و دروغ و.. در هر جامعه ای پر رنگ تر شود، رونق اقتصادی هم بیشتر خواهد شد.

برخی هم می گویند که خشم جوانان را نباید سرکوب کرد و بایستی در گفتار و رفتار پرخاشگرانه، آن را بروز دهند. این سخن هم فقط نصفش درست است. بله خشم را نباید سرکوب کرد ولی اجازه بروز آن به شکل گفتار و رفتار آزار دهنده برای دیگر موجودات هم جز تشدید خشم نیست. خشم را  با خشم نمی توان از بین برد. به قول مولانا خون به خون شستن محال است و محال. درمان خشم فقط یک راه دارد:

راه عاقلانه، راه میانه و به دور از افراط و تفریط است: با آموزش مشاهدهء عینی و بیطرفانه خشم، بدون اجازه بروز بیرونی آن، هم از سرکوب آن ممانعت شده و هم از بروز آن جلوگیری کرده ایم. البته مشاهدهء خشم می تواند دو نفره یا چند نفره در محیطی دوستانه هم صورت گیرد و در آخر با آرزوی بهترین ها باشد برای کسی که به هر دلیلی از او رنجیده ایم و البته پیدا کردن راه حل برای برون رفت از مسائلی که با خرد ورزی یا خرد جمعی قابل برطرف شدن هستند. و این در زیر سایهء مشاهده عینی و بی غرضانهء مسائل درونی، عملی است. به قول حضرت مولانا:

حق همی خواهد که تو زاهد شوی

تا غرض بگذاری و شاهد شوی

شکنجه ماهی گرسنه در ظرفی تنگ و مرگ زود هنگام این موجود زبان بسته، نوع پنهان خشم و نادانی و عدم ادراک انسانی است. ترساندن دیگران و خندیدن به ترس دیگران هم نوعی تخلیه خشم است. البته اگر مردم ترقه را کنار بگذارند کم کم به فکر ترک سایر آلودگی های مخرب صوتی هم می افتند. بوق زدن های بی دلیل و از روی خشم هم یکی از این موارد است. گاهی که به شهر دور افتاده یا طبیعتی بکر می رویم لذت سکوت را تازه درک می کنیم ...بگذریم که راه دراز است و...

برای داشتن سالی پر از شادی و برکت الهی، با کمک جشن چهارشنبه سوری بدون ترقه، نارنجک، خشم و وحشت و همینطور سفره هفت سین بدون ماهی قرمز زنده و جاندار تحت شکنجه، بازار پرورش و تکثیر و تجارت  این موجودات زبان بسته و مظلوم و خرید و فروش ترقه و نارنجک را از رونق بیاندازیم.

با آرزوی سالی شاد و پر برکت با تغییر نگرش و سبک زندگی مان

موضوع: اخلاق، پذیرش مسؤولیت، تغییر سبک زندگی، خشم، عشق، مشاهده گری، مشاهده جمعی

عصیان عصا

(سرکشی افکار منفی)

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده‌ور

کز ثباتش کوه گردد خیره ‌سر

پای نابینا عصا باشد عصا

تا نیفتد سرنگون او بر حصا

حصا= سنگ ریزه

دفتر اول 30-2128

استدلال و فکر آن هم از نوع مثبت و منطقی اش، در مسیر سیر سلوک  معنوی، نقش هدایت اولیه را دارد ولی در این وظیفه اگر تنها باشد و مشاهده گری هدایت آن را به عهده نگرفته باشد، لرزان است و مانند عصا فایده اش این است که از سرنگونی روی سنگ ریزه جلوگیری کند و به درد کورمال کورمال رفتن در تاریکی و کوری می خورد. البته پر واضح است كه بدون فكر، آن هم از نوع مثبت و منطقي و خلاقانه اش، امور دنيوي انسان به خوبي رتق و فتق نمي شود. ولی در امور معنوی، فکر و استدلال، وظیفهء محدودی دارد و کسی که دیده اش بیناست نیازی به عصا ندارد.

به طور کلی مولوی دو قدرت و قابلیت بر ای انسان قائل است؛ یکی اندیشه و فکر:

  اي بـــرادر تو همان انديشــه اي

مـــابقي خود استخوان و ريشـــه اي      

(277/2)

و دیگری دیده وري و مشاهده گری است:

تو نه يي اين جسم، تو آن ديده اي

وارهي از جسم، گر جان ديده يي

 (811/6)

هین ببین کز تو نظر آید به کار    

باقیت شحمی و لحمی، پود و تار 

 ( 1461/6): آگاه باش که از وجودت همین مشاهده گری به کار می آید و باقی وجودت پیه و چربی(شحم) و گوشت (لحم) و رگ و پی است.

زمانی که فکر و اندیشه در عدم حضور قدرتمند مشاهده گری بی غرض، یا همان دیده وری، تحت کنترل نباشد، این عصای فکر که قرار بود خدمتکار و مطیع انسان باشد، طغیان کرده و با رشد سرطانی، باعث خراش روح و جان آدمی می شود:

فكـــرتِ بد، ناخنِ پر زهـر دان

مي خـــراشـــد در تعمـــق روي جـــان  

    (558/5)

اما اگر خلاقیت فکری، اندیشه مثبت و تخیل، مانند یک خدمتکار با وفا در خدمت آدمی باشند، در زمینه مادیات معجزه می کنند و با خلاقیت و تفکر منطقی منجر به اختراعات و اکتشافات فراوان و خلق انواع شغل ها و صنایع می شوند. مانند اندیشه و خلاقیت یک مهندس که سرانجام به خلق یک خانه زیبا منجر خواهد شد: 

آن فلان خانه که ما دیدیم خوش

بود موزون صفه و سقف و درش

(؛ موزون صفه= با سکون نون و ضمه ص و تشدید ف به معنای ایوانی مناسب و متعادل است)

از مهندس آن عرض و اندیشه ها

آلت آورد و ستون از پیشه ها

   ( 966/2)

آن خانه، ناشی از اندیشه ذهن مهندس بود که سایر اسباب و ابزار حرفه های مختلف را هم به کار گرفت.

چيست اصل و ماية هر پيشـه اي

جز خيال و جز عرض و انديشه اي

 (969/2)

هر چه داري تو زمال و پيشـه اي

نه طلب بــود اول و انديشـه اي

(1449/3)

البته مولانا برای فکر و اندیشه، قدرت زیادی، حتی ورای مادیات قائل است. چیزی در حد بحث هاي مطرح شده در فیزیک کوانتوم و تأثیر خارق العادهء ذهن بر ماده. اندیشه می تواند دنیایی را بسازد و دنیایی را ویران کند:

از یک اندیشه که آید در درون

صد جهان گردد به یک دم سرنگون

پس باز به اهمیت مشاهده گری یا به زبان مولانا دیده وری یا نظر، بیشتر واقف می شویم. زیرا علاوه بر تماس با حوزهء بی انتهای ادراک و شعور ورای فکر، ديده وري، قادر است قدرت بسیار زیاد فکر را در مسیر درست و مثبت و خلاقانه هدايت كرده و به خدمت بگیرد.

ولی با وجود این ها، در حوزه معنویت محض، دست فکر بایستی کوتاه شود، زیرا برای دیدن و باز کردن چشم بصیرت، نیازی به این عصا نیست. انسان باکمک خرد و تعقل ناشی از مشاهده گری، قادر است خدمتکار فکر را به سکوت دعوت کند؛ تا از ضیافت معنوی  شعور ورای فکر و سکوت و آرامش بی انتهای آن، حداکثر بهره را ببرد. زیرا همانطور که برای سیر و سیاحت در دریا، به کشتی یا مرکب چوبین، نیاز است نه اسب، در حوزه معنویت محض هم ابزار مناسب سفر، ادراک ورای فکر و سکوت ذهن است. هر چند براي آنها که هنوز به این دریا وارد نشده اند و به منظور نزدیک شدن به ساحل آن، از مرکب اسب، یعنی همان فکر منطقی در خصوص نحوهء درست مديريت ذهن و درک تئوری خود شناسی و مراقبه، می توان یاری گرفت:

تا به دریا سیر اسپ و زین بود

بعد ازینت مرکب چوبین بود

بر گردیم به ادامه ابیات مورد بحث:

این عصا چه بود قیاسات و دلیل

آن عصا که دادشان؟ بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر

آن عصا را خرد بشکن، ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت

آن عصا از خشم، هم بر وی زدیت

حلقهء کوران، به چه کار اندرید

دید بان را در میانه آورید

دامن او گیر کو دادت عصا

در نگر کادم چه ها دید از عصا

عصای دوم در واقع عصی است به معنای عصیان و نافرمانی

دفتر اول 40-2136

بله، خدمتكار فكر را خدا براي اين به انسان عطا كرد كه علاوه بر كمك به رفع حوايج مادي و پيشرفت در علوم و فنون مادی، انسان بتواند از آن براي مطالعه و فهم نظري حقيقت و  رسيدن تا ساحل خوشبختي، آرامش و شادي حقيقي استفاده نمايد. ولي اگر انسان به دليل سوء مديريت ذهنش، نتواند از اين خدمتكار یا ابزار، به درستي استفاده نمايد و بلكه برعكس، خودش را فقط معادل فكر بپندارد و در نتيجه فكر را بر كرسي رياست مملكت وجودش بگمارد؛ آنگاه اين خدمتكار سركش يا عصاي عصيان كرده، نه تنها مشكلات اصلي زندگي اش را حل نخواهد كرد بلكه به بزرگترين مسأله زندگي اش تبديل خواهد شد!!

در واقع ایراد از عصا نیست ایراد از مدیریت ناصحیح آن و تکیه بیش از حد بر آن است.   

به عبارت دیگر، اين عصا كه قرار بود پس از نزديك كردن انسان به ساحل معنويت الهي، زمينه ورود به اقيانوس بيكران هستي را (كه سرشار از عشق و محبت است) فراهم نمايد؛ درست برعكس عمل كرده و انسان را به آلت منفعل افكار شيطاني پر از خشم و كينه، بدل مي كند. اين چنين ابزار و خدمتكار سركشي، فقط شايسته حذف شدن و شكستن است! اي انسان نگاه كن ببين كه اين عصاي عصيان كرده چه خسارت های عظیمی را در طول تاريخ، بر بشريت وارد كرده است؟!

در آخر هم حضرت مولانا به مقایسه دست و پا و اندیشه و زبان می پردازد. دست و پایی که خدمتکاران نسبتاً خوبی هستند و کمتر از فکر و زبان، نافرمانی و سرکشی می کنند. به عنوان نمونه در موارد عادی( نه در زمان طوفان های فکری)، هر وقت به حرکات دست و پا نیاز نداریم، ساکت و گوش به فرمانند و مانند عصای فکر یا گفتگوی درونی یا بیرونی در هر لحظه، در حال ورجه، وورجه!!  و  وراجی! نیستند.

هر گاه از فكر مي خواهيم كه در تفريح و گردش، دست از سر ما بر دارد و ساکت شود و بگذارد از زيبايي هاي طبيعت لذت ببريم، ما را در نگراني از آينده و هزاران كاري كه بايستي انجام دهيم، غوطه ور مي كند. يا هر گاه از آن مي خواهيم كه براي حل يك مسأله عيني چاره اي بينديشد، يا براي فهم يك مطلب به ياري ما بشتابد، با غرق كردن ما در حاشيه هاي بسيار، از حل مسأله دورتر مي كند و...خلاصه فکر به شدت نا فرمان شده است و با بمباران روزانه ده ها هزار فكر ريز و درشت و مربوط و نامربوط كه اغلب آنها هم منفي و زائد هستند، انرژي و عمر ما را هدر مي دهد!! تصور كنيد كه اگر قرار بود مثلاً  خدمتكار دست هم مانند  خدمتكار فكر، هر کار عجیب و غریبی که دلش خواست بکند، آنگاه سرکشی دست، به دليل آسيب هاي فيزيكي، می توانست به سرعت باعث نابودی انسان شود. البته متأسفانه سرکشی فکر هم، قطعاً باعث نابودی و مسخ انسان می شود، ولی با سرعت کمتر!!! چون ظاهراً آسیب فیزیکی اولیه ایجاد نمی کند! ولی آسیب مزمن فکر بسیار درد آورتر است.

جالب اینجاست که آقای اکهارت تله هم همین مقايسه خدمتكاران  گوش به فرمان و سركش را در یکی از سخنرانی هایش استفاده کرده است:

دست و پای او جماد و جان او

هر چه گوید آن دو در فرمان او

با زبان گر چه تهمت می‌نهند

دست و پا هاشان گواهی می‌دهند  

زبان(گفتار) ارتباط مستقیمی با اندیشه دارد و اندیشه در واقع گفتگوی درونی است. در جای دیگر این ارتباط را مولانا متذکر شده است:

اين سخن و آواز از انديشه خاست

تــــو نداني بحر انديشه كجاست          

(1140/1)

متأسفانه به هنگام تسلط شدید و حاد افکار (طوفان افکار)، یعنی وقتی فکر از حالت ارباب کمتر خشن، تبدیل به ارباب وحشی، دیکتاتور و خطرناک شده است، یا موقع عصیان شديد عصا، تمامی وجود انسان از جمله دست و پا و گفتار و کردارش در خدمت دستورات بی منطق و خشم آلود افکار منفی، قرار می گیرند و چنین انسان بیچارهء گوش به فرمان مطلق فکر  را به قعر جهنم درد و رنج سوق خواهد داد!!! و به خودش و دیگران، صدمه خواهد زد. مثال واضح این مورد حاد، قاتلی است که مرتکب قتل می شود و می گوید دچار جنون آنی شدم و نفهمیدم چگونه به طرف چاقو زدم. انگار جن زده شده بودم. در واقع به دلیل غیاب مشاهده گری، متوجه سلطه فکر منفی و سپس بروز هیجان شدید خشم ناشی از فکر نشده است و در آن حالت، فشار خشم افسار گسیخته، منجر به گفتار و رفتار منفی و پرخاشگری شدید شده است..........


شاد باشید

موضوع: اكهارت تله، حرص، خشم، خودشناسي، عقل، فكر، كوري، مولوي، مشاهده گري

سوء تفاهم قدیمی

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

دفتر اول 2128

برخی افراد این شعر از دفتر اول مثنوی را دستاویزی قرار داده اند تا مولانا را به مخالفت با استدلال، منطق، هر گونه فکر و عقل و خرد، متهم و محکوم نمایند. اما ایراد این افراد آن است که به خود زحمت نداده اند تا مطالبی که در ادامه همین بیت آمده را مرور کرده و در آن تعمق نمایند، تا منظور مولوی را از استدلال و پای چوبین به خوبی متوجه شوند  و از سوء تفاهم بیرون بیایند.

قبل از بررسی ابیات بعدی همین قسمت از دفتر اول (انشااله در نوشتار بعدی) و فهم درست موضوع، مقدمه ای حاوی چهار نکته خاطر نشان می گردد؛ تا با کمک ابیات دیگری از سایر قسمت های مثنوی، به رفع این سوء تفاهم عجیب بپردازیم: 

اول:  اینکه به اعتراف بسیاری از خردمندان دنیا، مولانا از عاقل ترین و خردمندترین انسان ها در همه اعصار، به شمار می آید و نه تنها پیشتاز عاقلان هم عصر خودش بوده، بلکه حتی برای جوامع مدرن قرن بیست و یکم و بعد از آن هم حرف های زیادی برای گفتن دارد. از سوی دیگر  خودش هم به صراحت و به نقل از رسول اکرم (ص)، به پرورش عقل و خرد توصیه نموده و جهل و نادانی را نکوهش کرده است. احمق هر کس می خواهد باشد، دشمن رسول خدا(ص) و عاقل، هر کس که باشد، جان رسول اکرم(ص) است:  

گفت پیغمبر که: احمق هر که هست

او عدو ماست و غول رهزن است

عدو=دشمن

 هرکه او عاقل بود، او جان ماست

روح او و ریح او، ریحان ماست

ریح= رایحه، بو

 

آنها که پیام مولانا را درک نکرده اند، در واقع خودشان، از عقل به معنای واقعی اش بی بهره بوده اند!! چون بنظر می رسد که رکن اصلی عقل را (ادراک ورای فکر را) نادیده گرفته اند.

نکته دوم اینکه برای درک مطالب مولانا و همینطور افرادی نظیر مصفا، اکهارت تله و.. به ابزاری به غیر از فکر و استدلال منطقی هم نیاز است. برخی به دلیل آشنا نبودن و بهره نگرفتن از آن ابزار و از روی عدم درک مطلب، یا سوء تفاهم و درک اشتباه، مولانا را دشمن عقل و منطق و فکر مثبت پنداشته اند!! اشکال از مطالب مولانا نیست؛ بلکه از نداشتن آن ابزار درست است. همانطور که برای دیدن باکتری یا ویروس، به ترتیب به میکروسکوب نوری و الکترونی نیاز است و ندیدن آنها با چشم غیر مسلح، دلیل بر ندیدن و نبودن آنها نیست. برای درک سخن مولانا و اکهارت تله و.. به غیر از فکر منطقی، به ادراک دیگری، نیاز است. ادراک در حوزه ورای فکر، در واقع نوعی نفهمیدن و حیرت است و در عین حال بالاترین فهمیدن ها است!!! حیرانی که معادل نظر و مشاهده گری است. جای تعجب نیست که برخی هر چه در حوزه فکر تلاش می کنند و چرتکه می اندازند، از درک این گونه مطالب عاجزند!! زیرا از این محدوده خارج نشده اند.

تنها راه حل، حیرانی است. البته این حیرانی، در حوزه پایین تر از فکر و نفهمی ناشی از مواد مخدر و یا نفهمی حیوانات نیست، بلکه در حوزه بالاتر از فکر و در فضای سکوت نظاره گر بدون غرض و بدون حرص و نفرت قرار دارد:

زیرکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر  

نکته سوم، اینکه مولوی بین عقل ها تفاوت قائل ست:

این تفاوت عقل ها را نیک دان

در مراتب از زمین تا آسمان

و حتی یک نوع به ظاهر عقل، وجود دارد که باعث بد نامی عقل است:

عقل جزوی عقل را بدنام کرد

کام دنیا مرد را بی کام کرد

عقل مذموم یا عقل جزوی، همان افکار منفی مسلط بر وجود آدمی است. اما عقل واقعی، ترکیبی از افکار مثبت و منطقی و ادراک ورای فکر است. حلقه مفقوده و مغفول مانده، همان درک ورای فکر یا نظر یا مشاهده گری بی غرض است که از  فکر مثبت و استدلال ومنطق، به صورت یک ابزار و خدمتکار به درستی استفاده می کند و از اسارت افکار منفی و آلوده به خشم و شهوت مبراست.

نکته چهارم: اگر به درستی خشم و شهوت، بزرگترین دشمنان انسان باشند؛ مولانا عقلی را سراغ دارد که از توانایی غلبه بر این دو هیولا، برخوردارست:

طبع خواهد تا کشد از خصم کین

عقل بر نفس است بند آهنین

عقل ضدّ شهوت است ای پهلوان

آنکه شهوت می تند عقلش مخوان

 در اغلب موارد خشم و شهوت از افکار منفی انرژی گرفته و فعال می شوند. افکاری که خشم و شهوت را گسترش می دهند، نبایستی عقل نامیده شوند و در واقع این گونه افکار، همان عقل جزوی مذموم هستند. پس، آن چگونه عقلی است که می تواند بر خشم و شهوت غلبه کند؟

راه غلبه بر خشم و شهوت راه میانه است. نه سرکوب کورکورانه و نه رها سازی بی بند وبار، هیچ یک راه حل عاقلانه ای نیستند. وقتی خشم نمایان شد، مشاهده بی غرضانه آن بدون اجازه بروز به صورت گفتار و کردار، باعث سرکوب آن هم نمی شود؛ ولی قادر است با کیمیا گری شگفت انگیزش، انرژی خشم را به انرژی عشق و محبت تبدیل نماید:

 مشاهده گری یا درک ورا ی فکر، در واقع تنها روش پالایش ذهن از خشم، شهوت و افکار منفی است.  

و اما پاسخ پرسش هایی نظیر؛ فکر کجا مثبت است و ممدوح و کجا منفی و مذموم؟ و محدوده وظایف فکر کجاست؟ و چه موقع فکر خدمتکار مطیع است و چه موقع پا را از گلیمش درازتر کرده است؟ را در ادامه  همین بیت 2128 ، هم پیدا خواهیم کرد؛

تا اگر خدای نکرده به دلیل شنیدن بیت 2128 دفتر اول و نخواندن ابیات بعدیش، (و علیرغم ابیات روشن قسمت های دیگر مثنوی) هنوز تردیدمان به خردمندی حضرت مولانا به طور کامل مرتفع نشده، این شک را ریشه کن کنیم!!

البته همانطور که گفته شد بدین منظور یک پیش نیاز دیگر هم ضروری است:  "تجربه شخصی حوزه سکوت و ادراک ورای فکر"

موضوع: مولوی، اکهارت تله، مصفا، خشم، حرص، عقل، مشاهده گری

شاد باشید ای زعفرانی ها 

جمعه 16 بهمن 94، به طور تصادفی مثنوی را گشودم:

بیت 1081 از دفتر چهارم نمایان شد:

شاد باشید، ای محبان، در نیاز

بر همین در، که شود امروز باز

ای عاشقان حقیقت، در این نیازمندی خود، شاد باشید و قدر و منزلت خود را عزیز بشمارید و آن را حفظ کنید؛ که در صورت مستقر ماندن در این نیاز، در به روی شما گشوده خواهد شد.

منظور مولوی از این نیاز چیست؟ در ابیات دیگری در دفتر اول، نیاز را حضرت مولانا این گونه توضیح داده است:

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی ترا زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دل‌خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

چند تعبیر به ظاهر متفاوت از نیاز:

نياز همان شوق و ذوق و نیاز حقیقی به آزادي و رهايي و استمرار در مسير خوبي و خود شناسي است. اينكه بر اثر طوفان هاي بيروني و دروني که در واقع نیازهای کاذب را تقویت می کنند، انسان از راه به در نشود و كرت خودش را عوض نكند!  البته اين نياز با حرص و طمع به رهايي متفاوت است و به نوعي از فطرت پاك مي جوشد و در لحظه حال ما را در قلعه عدم و هيچ بودن نگه مي دارد، تا در هر لحظه از عدم و موضع وراي فكر، شروع كنيم.

شايد تعبير ديگر نياز گدايي معنوي است. بدين معنا كه گدا يا نيازمند، بي توقع است و انتظاري از مردم دنيا و اتفاقات روزگار ندارد. هر چه در كاسه گداييش بريزند شكر گزار است. كلمه بايد، نبايد از ذهن اهل نياز رخت بر بسته است.

نكته مهم ديگر تفكيك نياز هاي مادي و معنوي واقعي و كاذب است. كنار گذاشتن نيازهاي كاذب نظير انواع خواسته هاي منيت، باعث مي شود كه اصلی ترین نياز واقعي، كه همانا فطرت وجودي وراي فكر است، ديده شود و پرورش يابد.

بنابراين در مجموع فرد اهل نياز، بدون توقع ذهني، از دنياي عيني پيش رو با اشتياق استقبال مي كند و هر لحظه شهد زندگي را با سپاس فراوان، آگاهي و تعادل ذهن مي نوشد و در اين مسير بخش مغفول مانده وجودش را (كه شاهد بي غرض است)، كه از عظمت بي انتهايي برخوردارست، پرورش مي دهد.   

بعد از این نصیحت، مولانا بلافاصله سفارش دیگری در بیت های بعدی دارد. اول، انسانها را به گیاهان مختلف تشبیه می کند که هر کدام در کرت مخصوص خود در حال رشد و نمو هستند:

هر حویجی، باشدش کردی دگر

در میان باغ، از سیر و کبر

حویج همان هویج و کبر (با فتحه کاف و ب) یا کور هم گیاهی دیگر است.

سپس توصیه می کند که کسی که در مسیر خود شناسی و مراقبه و نیاز و فقر و مردن قبل از مرگ، وارد شده، خودش را در همین مسیر نگه دارد. از قلعه عدم و با تعادل ذهن به دنیا نگاه کند و با کسانی که ارتعاشات وجودشان متفاوت است و در کرت دیگری زندگی می کنند همنشین نشود! احتراز از خود باختگی از پیام های اصلی حضرت مولاناست. آنجا که تأکید دارد که:

دید خود مگذار از دید کسان

که به مردارت کشند این ناکسان

در اینجا هم می خواهد به طرز دیگری احتراز از خود باختگی را گوشزد نماید:

آب می خور، زعفرانا تا رسی

زعفرانی، اندر آن حلوا رسی

ای گیاه زعفران در کرت خودت، آب بخور تا به مرتبه زعفران شدن برسی و گل زيباي زعفران وجودت شكوفا شود و حلاوت رهايي را لمس كني  و در آن صورت به شیرینی و شادی حقيقي هم نائل خواهي شد. این به شرط آن است که اسیر هیاهوی دیگران نباشی و راه خودت را گم نکنی و از کرت خودت خارج نشوی.

در جای دیگر در دفتر پنجم هم مولانا، بد اخلاقی مردم دنیاطلب و دوری دوستان ظاهر بین را که متعلق به کرت زعفران نیستند، به نفع انسان می داند و می گوید از دوری و دشمنی انسان های دنیا طلب که متعلق به کرت دیگری هستند، استقبال کن!:

یار تو چون دشمنی پیدا کند

گر حقد و رشک او بیرون زند

گر حقد= بیماری کینه (البته گر در اصل به معنای کچلی است)

تو ز اعراض او،  افغان مکن

خویشتن را ابله و نادان مکن

 اعراض به معنای دوری و افعان به معنای زاری

بلکه شکر حق کن و نان بخش کن

که نگشتی در جوال او کهن

که در کیسه دوستی او نپوسیدی. جوال = کیسه

خلق را با تو چنین بد خو کنند

تا تو را  نا چار رو آن سو کنند

این دوری و دشمنی مردم ظاهر بین، در نهایت تو را به سمت حق هدایت خواهد کرد.

در مکن در کرد شلغم، پوز خویش

که نگردد با تو او هم طبع و کیش     

 ای زعفران عزیز دهانت را در کرد (یا کرت) شلغم فرو مکن، زیرا ارتعاشات وجودی تبه کاران و اسیران فکر با تو متفاوت است. از همنشینی و دوستی با آنها بر حذر باش! و از بد و بیراه گفتن و دشمنی آنها حتی استقبال هم بکن!

البته این شعر، تعبیر درونی هم دارد که به معنای این است که فکر، وسیله و ابزار و خدمتکار توست و کرت فکر، با کرت وجودی تو که ارباب فکر هستی، متفاوت است، انرژی وجودت را در کرت فکر و فکر پرستان هدر نده! (بدیهی است این دوری مورد سفارش، با توصیهء خدمت به مردم و نداشتن کینه از دیگران هم منافاتی ندارد. در خصوص این  فکر که خدمتکار و ابزاری بیش نیست ولی پا را از گلیمش درازتر کرده است!؛ انشاالله تا چند روز دیگر، از زبان مولانا بیشتر خواهم نوشت. ).

موضوع: پذیرش مسوؤلیت، دوستی، اصالت انسان، عشق، مراقبه، ناتوانی، ملامت خود، مولوی

یگانه گوهر وجود آدمی

 

در بیت زیر مولانا "اصل وجود ما" رانشان داده است:

هین ببین کز تو نظر آید به کار                               

باقیت شحمی و لحمی، پود و تار 

دفتر ششم(1461): آگاه باش که از وجودت همین مشاهده گری به کار می آید و باقی وجودت پیه و چربی(شحم) و گوشت (لحم) و رگ و پی است.

در ادامه و در بیت زیر هم "مهمترین وظیفه انسان" را نشان داده است:

در گداز این جمله تن را در بصر

در نظر رو ،   در نظر رو ،   در نظر 

تمام وجودت را در راه مشاهده گری (بصیرت) صرف کن و پیوسته در راه مشاهده گری حرکت کن، در مشاهده گری، در مشاهده گری.

مولانا در ابیات فوق اصل وجود انسان را نشان می دهد. اصل وجود ما جسم، افکار و هیجان ها نیست. اصل وجود ما "مشاهدهء من" هم نیست. بلکه اصل وجود ما "مشاهدهء خالص" یا "نظر پاک" یا "چشم سرمه کشیده" است.

دو نکته در اینجا بیان می شود:

نکته اول: مشاهده و نظر بایستی عینی و objective باشد نه ذهنی و subjective . تفاوت این دو نوع نظر را حضرت مولانا تأکید نموده است:

یک نظر دو گز همی بیند ز راه

یک نظر دو کون دید و روی شاه

مشاهده ای تنها دو متر را می بیند و مشاهده ی دیگر هم دنیا و هم آخرت و هم سلطان حقیقت را می بیند.

در میان این دو فرقی بی شمار

سرمه جو ،  والله  اعلم  بالسرار

"سرار" با کسره سین به معنای شب آخر ماه قمری است که ماه، نهان است. در اینجا احتمالاً "راز پوشیده" معنی می دهد.

بین این دو مشاهده، تفاوت زیادی وجود دارد. جویای سرمه باش تا مشاهده ات، اصلاح و پاک شود و چشم بینا پیدا کنی و خداوند به رازهای نهان داناتر است و راز نظر پاک( مشاهدهء عینی)، خروج از منیت و اتصال با کل کائنات است. 

مشاهده عینی، مشاهده ای است خالص و بدون دخالت ناخالصی های ذهن. مشاهده ای بدون حرص و خشم و بدون غرض. نظیر مشاهده ی محققی که به عنوان مثال درد را در یک موجود زندهء دیگر مشاهده می کند. بدون عوامل مخدوش گر ذهنی نظیر حرص و خشم و پیش داوری و تعلق به منیت. این نوع مشاهده همان سرمهء مورد نظر حضرت مولانا ست. مشاهدهء بدون منیت و در سکوت ذهن، خالص ترین نوع مشاهده است. درک و تجربه و پرورش این مشاهدهء خالص، بزرگترین وظیفه انسان است.

اما مشاهدهء ذهنی، مشاهدهء آلوده به ناخالصی های ذهن است. مشاهدهء من، یا مشاهده آلوده به منیت هم مشاهدهء ذهنی است. بنابراین بایستی مراقب باشیم تا در دام این کوته نظری! هم نیفتیم. در واقع شایسته است که این "مشاهده ء آلوده" هم مشاهده شود.  

نکته دوم: مولانا در جای دیگر (دفتر ششم 1596 ) سرمه را توصیح داده است:

چشم در استارگان نه، ره بجو

نطق، تشویش نظر باشد، مگو

می گوید چشمت را به ستارگان بدوز، راه را پیدا کن. خارج از منیت و در عظمت کائنات و با راهنمایی کسانی که از منیت رهایی یافته اند، راه را جستجو کن. آنچه باعث می شود مشاهده و نظر عینی و پاک، آلوده به مشاهدهء ذهنی شود، نطق و گفتگوی بیرونی و درونی است.

پرسشی که باید مطرح شود این است که وقتی ذهن در قطع گفتگوی درونی و سکوت فرو رفته است، سرمه ی لازم برای نظر پاک قراهم شده است. اما اگر ذهن مشغول گفتگوی درونی باشد، که اغلب اینطور است؛ چه؟

در این گونه موارد هم لم کار، این است که به طور عمدی و آگاهانه به گفتگوی درونی دامن زده نشود؛ ولی با قسمتی از ذهن ( قسمت مشاهده کننده) قسمت های دیگر ذهن (گفتگوی غیر عمدی و خودکار و واکنشی) و بدن( دم و بازدم و حس های بدنی) مشاهده شود تا با استمرار این کار هم قسمت مشاهده کننده وجود، قوی و خالص شود و هم زور فکر اتوماتیک و هیجان های وابسته به آن کاسته گردد.

اگر مثلاً غرق در ناامیدی هستی، مشاهده ی حس های بدنی و مشاهده نا امیدی با تعادل ذهن و بدون خشم و حرص(بدون سرکوب کردن آن یا غرق شدن در آن)، نا امیدی را ریشه کن خواهد کرد. نا امیدی وقتی بر کل وجودت مسلط می شود که؛ کاملاً در آن غرق شده باشی یا اگر هم با حالت ملامت خود و خشم ( مشاهدهء ذهنی)بخواهی، نا امیدی را سرکوب کنی، همان نتیجه ( تسلط نا امیدی) حاصل خواهد شد. فقط آنچه می تواند ما را از نا امیدی یا هر ناخالصی دیگر نجات دهد؛ نظر پاک یا مشاهده عینی همراه با این درک است که نا امیدی ( هر گونه فکر و هیجان های همراه آن) هم حالتی موقتی، زود گذر و بدون محتوای ذهن است و اصل وجود ما نیست. اصل وجود ما "نظر پاک" است، که مغفول مانده و اصلی ترین وظیفه ما، به عنوان انسان این است که برای پرورش آن، کمر همت ببندیم.

 اگر فقط 5 در صد ذهن تو قدرت مشاهده گری عینی و بدون غرض را دارد و می توانی دم و بازدم را ، حس های بدنی را، هیجان های ترس و خشم و ..و افکارت را بدون دخالت ناخالصی های ذهن مشاهده کنی؛ همین قدر از بینایی هم، از قدرت کافی برای ریشه کنی ناخالصی ذهن برخوردارست. مانند شمعی که فضای تاریک وسیعی را روشن می کند.

وجود 95 در صد آشفتگی ذهن را می توان با همین 5 درصد از ذهن مشاهده کرد و مشاهدهء مکرر 95 در صد ذهنت، با کمک مشاهده همزمان دم و بازدم و حس های بدنی و..موجب ریشه کنی آشفتگی ذهن خواهد شد.

در فقدان مشاهده گری و در کوری کامل، ذهن و تمامی وجود، در بست، در اختیار منیت و افکار و هیجانهای آن قرار می گیرد و منیت یا نفس هر کاری بخواهد با ما می کند:

گفت تا چشمش کلاپیسه شود

کور گشته ست این دو چشم کور من

نیست هر عقل حقیری پایدار

وقت حرص و وقت خشم و کارزار

(دفتر پنجم 6- 3735 )

 

موضوع: اصالت انسان، پذیرش مسؤولیت، مشاهده، مشاهده گری، مراقبه، حضور، مولوی


 
گوهري از بحر معنوي (10)
"تعويض گوش"
آنچه گل را گفت حق، خندانش كرد
با دل من گفت و صد چندانش كرد
( نون خندانش و چندانش به ضرورت شعر ساكن خوانده مي شود.)
عصارهء اين بيت: نجواي ابديت بيكران و بي كلام در "گوش گل" و غنچه گل، لطيفه اي را تعريف كرد و آن را به قهقهه واداشت.
بر اثر اين خنديدن از ته دل، زيبايي خيره كنندهء گل شكوفا گشت.
همان ترنم بي كلام الهي در دلم به ارتعاش در آمد و صدها آتش فشان گل و نور و لبخند و آرامش بهشتي را برايم به ارمغان آورد.
 
پرسشي كه از مولانا راجع به بيت فوق مي پرسم، اين است كه؛
 پس چرا اين نواي جان بخش طبيعت بيكران را نمي شنوم؟!
پاسخ مولانا:
"گوش خر" بفروش و "ديگر گوش" خر
حرف حق را در نيابد گوش خر
تعويض گوش خر با ديگر گوش يا همان "گوش گل" را چگونه انجام دهم؟
پاسخ مولانا:
تنها لطيفه گوي واقعي جهان خداست و ساير لطيفه ها و قضاوت ها شنيدن ندارد.
لطيفه خدا كه گل را به خنده وا مي دارد سكوت است.
براي تعويض گوش، شايسته است كه بزرگترين وظيفه انسان را انجام دهي و بداني كه اين جسم يا اين فكر نيستي. البته شايد موقع مرگ اين را درك كني.
ولي لازم است قبل از مرگ درك كني كه وجود واقعي ات، جسم در حال تغيير، هيجان ها يا حتي افكار زود گذر نيست!!
 از شعور وراي فكر و در كسوت شاهد ساكت و بي غرض، عبور زود گذر و سطحي افكار را نظاره گر باش و خودت را با فكر يكي مپندار! 
 از "گوش گل"ت، مراقبت كن! به سكوت درون گوش بسپار!  تا با غرق شدن در افكار مسموم به "گوش خر" تبديل نشود!!!
تو مرغ اوج و عقاب نظاره گري هستي كه گوش به سكوت الهي سپرده اي و بدون خشم و حرص، از بالا جريان فكر را مشاهده مي كني:
من چو مرغ اوجم انديشه مگس
كي رسد بر من مگس را دسترس؟
موضوع: اصالت انسان، توهم خود، خشم، خنده، شفا، مشاهده گري
راههای جلوگیری از هدر رفتن انرژی روانی

ما در ذات خود بسیار پر قدرت و پاک هستیم. اما چگونه شد که قدرت خود را از دست دادیم و چگونه آن را دوباره به دست آوریم؟
دیپاک چوپرا به همراه تانزی استاد عصب شناس، در کتاب super brain یا ابر مغز ( ترجمه مریم تقدسی)، راههای افزایش قدرت را نشان داده اند. آنها معتقدند که اگر بتوانیم مانع هدر رفتن انرژی شویم، خود بخود قدرت درونی ما حفظ شده و افزایش می یابد.
 اما راههای جلوگیری از هدر رفتن انرژی از زبان این دو همان دو نکته کلیدی است که آقای مصفا هم قبلاً  به آن ها اشاره نموده است::
اول: وقتی کینه ای از کسی در دل داریم. به شدت انرژی خود را مفت و مسلم از دست می دهیم. اگر اسارت در غل و زنجیر های منیت فکری را در خودمان مشاهده کنیم. بهتر می توانیم اسارت دیگران را هم درک کنیم و آن ها را راحت تر ببخشیم. البته می توان در درون بخشید و در دنیای بیرون حق و حقوق خودمان را پیگیری کنیم و نگذاریم مورد اجحاف قرار گیریم. 
دوم: اجتناب از خود باختگی و تبعیت کورکورانه از دیگران است. علت ریشه ای دنباله روی از نظرات دیگران هم این است که به شدت از طرد شدن می ترسیم و از مورد قبول دیگران واقع شدن هم لذت می بریم. این موجب می شود که خواسته واقعی خود را فدای خواسته های دیگران کنیم.
دام قربانی بودن، راهی برای هدر رفتن انرژی
یکی از تبعات   "منیت فکری " این است که برای تبعیت بهتر از دیگران، و گرفتن تأیید دیگران و مورد قبول واقع شدن از سوی دیگران تن به هر خفت و خواری و قربانی شدن می دهیم! و در واقع،  " نیازهای واقعی  " خود را قربانی  "نیاز کاذب مورد تأیید دیگران واقع شدن  " می کنیم. متأسفانه این قربانی شدن را هم فداکاری و ایثار و کاری معنوی تلقی می کنیم. در صورتی که فداکاری معنوی واقعی و خدمت به دیگران، امری اختیاری است و انرژی روانی انسان را بالا تر هم می برد. با یک برچسب  " خوب بودن "  با معرفت بودن و....، از سوی دیگران استثمار شده و دچار رنج و عذاب می شویم. مثال ساده اش این است که در یک گروه دوستان، به راحتی قدرت  " نه گفتن  " از افراد گروه سلب می شود، زیرا افراد برچسب خوب و دوست با معرفت و اهل حال بودن را دریافت می کنند تا به راحتی قربانی شوند و علیرغم میل باطنی مثلاً به مصرف مواد مخدر رو آورند. دیپاک چوپرا معتقد است که نیازی به رنج و عذاب برچسب  " خوب بودن  " نداریم. چند موردی که در کتاب بر آن تأکید شده است:
اشتباهات دیگران را به گردن نگیرید.
روی سوء استفاده های جسمی و روانی سرپوش نگذارید.
اجازه ندهید در میان جمع تحقیرتان کنند.
به فرزندانتان اجازه ندهید به شما بی احترامی کنند.
همیشه حرفتان را بزنید.
تظاهر به دوست داشتن نکنید.
شغلی را که دوست ندارید رها کنید. و....
البته همه این تصمیمات بهتر است، خردمندانه و با شعور ورای فکر، همراه با افکار منطقی و مثبت و در نظر گرفتن همه شرایط، و دعا و مهربانی درونی برای قربانی کننده ها ( علیرغم قاطعیت بیرونی علیه آنها ) انجام شود....

موضوع: برچسب هویتی، خشم، خلاصه کتاب، ناتوانی، فقر درونی، مصفا