تحقیق نکرده  نا امید نشو!

 

دور می بینی سراب و می دوی

عاشق آن بینش خود می شوی

ظاهراً حوادث روزگار، سخنان و رفتار دیگران و...می توانند موجب حال بد ما شوند ولی هیهات که یک حلقه مفقوده ای در این میان هست و در واقع نیست! که همواره نادیده گرفته شده است:

من ناامید هستم...من افسرده ام...من عصبانی هستم...من حسودم...من احساس تنهایی می کنم و... همه این هیجان های رنج آور ( که بی ثبات و ناپایدارند.) که اغلب موجب درد و آسیب بدنی هم می شوند، در یک چیز مشترکند و آن هم    "من  " است.

در مواردی که قرار است اقدامی برای رفع آن هیجان منفی شود، تمامی توجه به سمت علل و عوامل بیرونی ایجاد کننده آن، سوق داده می شود و همواره تجسس در زیر بنای آن هیجان که   "من فرضی "    است، نادیده گرفته می شود. زیرا همواره در وجود آن  "من " شک یا پرسشی مطرح نشده است و این همان جهل مرکب بنیادین است.

متأسفانه همواره کورکورانه و در ابهام این   " من " را پذیرفته ایم و هرگز مانند یک محقق بررسی نکرده ایم که این    "من"    که نا امید و...شده کیست و چیست؟ آیا سراب است یا آب گوارا و حقیقی؟!

مهمترین تحقیق زندگی

 برای اجرای این تحقیق عملی و تجربی، هر زمان که هیجان و حالی مانند ناامیدی و...بروز کرد، آستین ها را بالا بزن و جستجو و تحقیق کن که مثلاً چه کسی یا چه چیزی در وجود من،  نا امید شده است؟

آیا بدن می تواند نا امید شود؟  ...بیچاره بدن برای همدردی و همراهی با آن من کذایی و فرضی، دچار انقباض، حس های بدنی ناخوشایند و انواع درد ها می شود و تمایزی بین من کاذب و واقعی قائل نیست؛ ولی آیا خودش قابلیت نا امید شدن را هم دارد؟

کدام بخش از بدن یا کدام حس بدنی در حال تغییر، آن "من کذایی" است؟

آیا فکر می تواند نا امید شود؟  فکر قابلیت و قدرت نا امید شدن را ندارد. فکر اغلب استدلالش را بر اساس من فرضی می چیند. و بر اساس ایمان کورکورانه به آن  "من" ،  ادعاهایی را مطرح می کند و با  مثلاً  "هیجان ناامیدی " همراهی می کند، افکار، بی ثبات و نا پایدارند. کدام فکر نا امید شده است؟

 کدام فکر آن من کذایی است، که همه این هیجان ها به خاطر او بر انگیخته شده است؟

آیا هیجان برانگیخته شده، آن "من کذایی" و به قول آقای مصفا، موصوف همه صفت هاست؟ هیجان ،خود معلول است. در این تحقیق وقتی خود هیجان را هم بررسی می کنی، می بینی که هیجان منهای افکار همراهش و در سکوت درون، تنها ارتعاش یا انرژی است. در واقع هیجان  ترکیبی از فکر و حس بدنی است و بدون این دو تغییر کرده و محو می شود. بنابراین، آیا در واقع هیجان قدرت نا امید شدن را دارا می باشد؟

 کدام هیجان  "آن من کذایی " است که همه هیجان ها به خاطر و برای  او ست.  

در این تحقیق تجربی، وقتی " من " و پایه و اساس هیجان ها و صفت ها را زیر نورافکن مشاهده گری قرار می دهی، تاریکی من کاذب محو می شود و با محو آن، هیجان های منتسب به آن هم فرو می ریزد.

به همین دلیل است که من کاذب  از دیده شدن مستقیم و بینش حقیقی بیش از همه چیز می هراسد و از این تحقیق اساسی و مهم زندگی با حیله های مختلف رو گردان است. من کاذب عاشق کژ بینی و بینش ناقص و کورکورانه خویش است، تا دیده نشود و سراب را آب گوارا نشان دهد.  لحظات نا امیدی، لحظات گرانبهایی برای این تحقیق اساسی زندگی است. به سراب نزدیک و نزدیک تر شو و با تمام وجود سراب را با چشم باز ببین. 

فرصت فرار و دور شدن را به من کاذب نده...

پاداش این تحقیق شجاعانه، بیدار شدن از خواب خود کاذب و درک و لمس و نزدیک شدن به من متعالی و فطرت اصیل انسانی است. من متعالی و بی انتها و بدون شکلی که واجد چندین خصلت بنیادین است: سکوت درون، آگاهی از هر تجربه ای، آرامش، تعادل و هماهنگی، عشق بی قید و شرط و شادی مطلق و بدون دلیل ظاهری، بی رنگی مطلقی که هیچ رنگی (نا امیدی، خشم، حسادت و...) به خود نمی گیرد.

رحمت بی‌حد روانه هر زمان

خفته‌اید از درک آن ای مردمان

جامه ی خفته خورد از جوی آب

خفته اندر خواب جویای سراب

مولوی در بیت آخر تمثیل بسیار جالبی آورده: فردی در کنار جوی آب خوابیده و لباسش از آب (من متعالی) خیس است ولی خودش در خواب جویای سراب   (خواسته ها و رفع رنج های منیت کاذب) است!


مادر   الیناسیون ها!

حق همی خواهد که تو زاهد شوی

 تا غرض بگذاری و شاهد شوی    مولانا

تفاوت اینکه به قول میشائیل سینگر، خود را گوینده یا شنونده صدای سر بدانی چیست؟                                                                                                                                                 مادر الیناسیون ها و یا ریشه از خود بیگانگی ها جیست؟

·        وقتی خود را گوینده صدای سر یا فکر کننده، می دانی، آن صدا ها را خودی تلقی کرده و با آن ها یکی شده ای. در واقع آن بیگانه ی توهمی (دو ویژگی افکار زائد یا منیت فکر کننده، از نظر محمد جعفر مصفا) را خودت می دانی. در نتیجه تمامی سخنانش را جدی گرفته و کورکورانه می پذیری و بر اساس آن ها احساس و هیجان درونی یا حالت، دگرگون شده و رفتار و گفتارت شکل می گیرد. و می کنی آنچه نباید بکنی! و اغلب بر اساس یک سری از افکار دیگر از کرده خود پشیمان خواهی شد!   در این طرز برخورد با اندیشه ها، به اشتباه خود واقعی ات را فکر کننده می پنداری!

 

·        اما وقتی به صدای سر آگاه هستی و خود را شنونده آن صدا ها می دانی، در واقع به بیگانه بودن و توهمی بودن آن صداها واقفی. خودت را با آن ها یکی نمی کنی، و نسبت به آن ها بدون تعصب نگاه می کنی. شرطی شدگی آن ها را می دانی و می دانی که اغلب این صدا ها ناشی از تلقینات گروه زیادی از مردم، از بدو تولد و حتی قبل از آن است.

در این حالت طوفان ذهنی داخل سر می تواند مفید هم باشد؛ زیرا تو به عنوان آگاه و شاهد بی غرض، بدون سو گیری خاص، فادری که بهترین فکر را انتخاب کنی و بر اساس آن عمل نمایی و به بیشمار افکار مضر و بی فایده، اهمیت ندهی و خودت را در آن ها گم نکنی. در این شیوه برخورد با افکار، به درستی خود واقعی ات ، یعنی آگاهی را درک کرده ای.

·        در فیلم وکیل مدافع شیطان، شیطان در پاسخ به اعتراض افراد گول خورده به درستی می گفت: من فقط به شما پیشنهاداتی دادم، این شما بودید که کورکورانه از آن ها استقبال کرده و آن ها را به احساس و هیجان و گفتار و رفتار تبدیل کردید. ولی همواره این آزادی را داشتید که به پیشنهاداتم عمل نکنید.

 

·        تنها زمانی می توانیم به پیشنهادات درون سر عاقلانه پاسخ دهیم و از آزادی درونی برخوردار باشیم که در صندلی آگاه و ناظر بیطرف افکار  نشسته باشیم؛ نه در وضعیت گوینده افکار و  غرق شدن در آن ها  و یکی پنداشتن خود با آن ها.

·        به عنوان روشنفکر واقعی، از الینه شدن (از خود بیگانگی و یا از خود بیخود شدن!) در افکار بپرهیزیم.

·        از همین روست که مولانا حاکمیت و تسلط خودش را بر اندیشه، به تسلط بنا یا معمار بر ساختمان تشبیه کرده است (بنی در شعر مولانا؛ یعنی ساختمان یا بنا). مصالح ساختمانی ابزاری  مطیع معمار هستند که با نظر معمار شکل می گیرند و نیاز انسان را به سر پناه بر طرف می کنند، همانطور خیلی بهتر خواهد بود که افکار هم فقط ابزاری مطیع و مفید باشند که نیاز حل کردن مسائل انسان را برطرف کنند و اگر غیر از این باشد، انسان در اسارت فکر، از درون محکوم  و زندانی خواهد بود. مانند معماری که اگر به فرض، مصالح ساختمان نافرمانی کنند و نظیر فیلم های تخیلی بر معمار مسلط شوند! نه تنها نیاز به سرپناه بر طرف نمی شود، بلکه انسان، زندانی ساختمان نافرمان خواهد شد! ولی زندانی که میله هایش در درون باشد، بسی رنج آور تر است. حریت و آزادگی درونی در سایه ی مشاهده گری بدون غرض افکار، حاصل می آید. :

    حاکم اندیشه‌ام محکوم نی

    زانکه بنا حاکم آمد بر بنی          "مولانا "