حضور در لحظه حال- 1

 

گفتم: دقیق بودن و مو را از ماست کشیدن در جایی که "منیت" اساسش بر کلی گویی و بزن و در رو و مبهم گویی است، بسیار مفید است. به جای از این شاخه به آن شاخه رفتن و دغدغه اثبات نظر "خود" را داشتن، بایستیم و با دقت معنی و مفهوم کلمه ای را که از آن می گوییم روشن کنیم. به عبارت دیگر با هم؛ بدون غرض، مشاهده کنیم! تا حقیقت بر همگان آشکار شود و رخ زیبایش را از پرده برافکند. حال پرسشی برای فهم دقیق "حضور در لحظه حال" مطرح است. "بودن در لحظه حال" ممکن است از دید افراد مختلف متفاوت باشد، و برخی از این تعاریف هم در جای خود مفید و درست باشد ولی منظور اصلی ما را نرساند.   سهراب سپهری و اکهارت تله و دیگران از آن گفته اند ولی شاید آنها هم با دقت تعریفش نکرده اند و شاید هم تعریف مناسبی ارائه شده است، (خوشحال می شوم بشنوم). به هر حال پرسش این است که معنای دقیق "حضور در لحظه حال" (برای خود شناسی) کدام است؟ یا کدام نیست؟! 
 


1- لذت بردن در زمان حال و دم غنیمتی: خوب اگر صرف لذت بردن باشد که فردی که الکلی به بدن می زند! یا دودی و دمی یا با قدرتی و ثروتی در حال، حالی می برد یا.. ..پس آیا این موارد هم، شامل حال در حال بودن هستند؟
 
2- اجازه ندهیم افکار گذشته و آینده وارد زمان حال شوند: این کار اگر با فشار و سرکوب باشد؛ درست نیست. خوب سرکوب یک فکر یا حس آن را نابود نمی کند و اثرش را خنثی نخواهد کرد.
 
3- اجازه دهیم هر چه پیش آید خوش آید: اگر به معنای رها کردن "منیت" باشد که زمام امور زندگی را بدست گیرد، و ما را در خودش و اعوان و انصارش نظیر غم و خشم و ترس و.. غرق نماید که این هم درست نیست. کاری است که عمری کرده ایم و با هر باد "منیت" چون کاه به طرفی رفته ایم. در هر لحظه از زمان حال، فکری و حسی کل وجود ما را تسخیر کرده و با خود برده است.
 
  4- افکار را فیلتر کنیم: افکار و احساس مثبت را نگه داریم و موارد منفی را سرکوب کرده و مانع حضورشان شویم و مرتب تلقین مثبت کنیم. این روش هم مانند بند دوم چاره ساز نیست. نیمه تاریک سرکوب شده بیکار و بی انرژی نمی ماند و دیر یا زود زهرش را می ریزد و اصلاً مانع یکدله بودن می شود.
 
  5- برویم به دامن طبیعت: بله این روش خوبی است و فایده ها دارد ولی بودن در طبیعت دلیل کافی برای در لحظه حال بودن نیست. اگر با "منیت" به بهشت هم برویم در واقع در جهنمیم!
 
  6- اشتیاق و آرزوی شدید برای در حال بودن:  به خودمان تلقین کنیم که من باید در زمان حال باشم. باید همیشه شاد باشم و با این تلقینات یادمان باشد که زمان حال را از دست ندهیم. بنظرم این هم آن نیست! چون خیلی کلی شد!
 
7- استفاده از فرصت زمان حال: اینکه زمان حال تنها زمان واقعی در دسترس است، شکی نیست ولی صرف استفاده از فرصت زمان حال هم، حضور در لحظه حال به معنای درستش نیست.  ممکن است کار فرمایی از دید خودش بیشترین استفاده از زمان حال، کار تمام وقت کارگرانش باشد که این هم معنای مورد نظر ما نیست.
 
8- فرار از کار و مسؤولیت و نفسی در حال کشیدن: این هم نیست چون در سخترین کارها هم باید بتوان در لحظه بود.
 
9- فقط در عبادت و مراقبه حضور در لحظه حال ممکن و میسر می شود: در زمانهای دیگر زندگی چه؟ کسی که در سخترین کارها نتواند حضور داشته باشد در عبادت هم حضور قلب ندارد. اصلاً این هم کلی گویی شد و تعریف دقیق "حضور در لحظه حال" حساب نمی شود.
  
گفت: خوب مرد حسابی اگر هیچ کدام از اینها معنای جامع و کامل "حضور در لحظه حال" نیست پس مراد تو از آن کدام است؟ گفتم: قبل از آن مایلم نظر شما را هم بدانم.
 
    

۱۲ نظر:

tabkom گفت...

همون ششمی درسته اما به شرطی و شروطی،...... یعنی چه که شور و اشتیاق فراوان برای در حال بودن ؟؟!!!
خوب حالا تو حال نشد بفرمایید تو پذیرایی !!
منظورم اینه که همینطوری خشک و خالی که کسی تو حال نمیمونه، یکخورده که بمونی ببینی خبری نیست خود بخود میآیی بیرون، چجوری بگم باید یه سرنخی داشته باشی،.....
تا حالا عاشق شدی؟ همین عشق زمینی به جنس مخالف ،همونی که مولانا به جنگیدن ولی با شمشیرهای چوبی از اون یاد میکنه ؟
اگر بختش را داشتی یا اینکه بعدا پیدا کنی ( من داشتم ) البته اینو گفته باشم باید همچین چاشنی افلاطونی داشته باشه هااااااااا....... و میبینی که عین میخ میآره میکوبونت در زمین حال،...... یعنی اینکه فکر و خیال‌های دیگه‌رو تو بگو دوزار،......همچین بدون دردسر..... و این واقعا حقیقت داره که شعرا گفتند زهر از دست تو مرا قند مکرر باشد !! شرمنده یک وقت بدآموزی نداشته باشه !

البته این شکلی که عرض کردم فقط یک سرنخ بود اما به احتمال زیاد اگر دیوانه نکنه به جایی هم نمیرسونه،....... حالا شما بیا و پیدا کن اون جاودانه‌ای را که باید جای این بنشونی !!

عشق آن بگزین که جمله انبیا.........
یافتند از عشق او کار و کیا


اگر باشی در حضور و ببینی او را متصل...... که درسته والا فلا ....

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

علی گفت...

این جهان نفی است در اثبات جو
صورتت صفر است در معنیت جو
به نظرم اگه ذهن به ادراک و آکاهی برسه که بتونه موارد فوق رو نفی کنه از نفی اون خردمندی متولد میشه !
به ظاهر این "علی" موارد بالا رو نفی می کنه اما ته ته دلش یه جورایی میگه که خدایا این دروغها راست باشه !

قطره گفت...

سلام عزیزان

عصر گفتم یه سر به نت بزنم فقط برای ایمیلهای خیلی ضروری ... بعد گفتم تا اینجا اومدم یه سر به دوستان گروه خودشناسی بزنم ... فقط به اونهاییکه سر گروهه سایتشون .... لبخند ... بعد گفتم خدا رو خوش نمیاد به وبلاگ خودم هم یه سر بزنم .... و خلاصه وقتی این سایت رو اومدم نتونستم نخونم تا آخرش موندم و خوندم ... بعد گفتم آخه دیگه وقت ندارم برای نوشتن .... برم بعد بیام ....
حالا اومدم و گفتم فقط گوش خواهم داد تا بدونم درک دیگران از موضوع چیه .... ولی بعد دیدم انشا رو اگر خودم ننویسم ضعف هام معلوم نمی شه ... پس اجازه می خوام بنویسم .... لبخند ...

اول از همه ، ممنون از شما استاد بنانی با این ظریف نگری تون و پیگیری مفیدتون ... و از وقتی که برای آموختن غیر مستقیم مردم می ذارید ممنونم ...

اونچه می خوام بگم در مورد خودمه و شاید در کلام و حوصله شنوندگان نباشه ولی بحث خیلی زیبا و مهمه ، پس هر چی رو بتونم از اونچه بهش رسیدم بگم ، خواهم نوشت .... و با اشتیاق تجربیات دوستان رو خواهم نوشید ....

به نظرم اینطور می رسه :
در لحظه بودن ، همیشه دست خودم نیست ... درسته که ، لم هایی هست و راهکارهایی که ما رو بکشونه به لحظه ، ولی یکهو به خودم میام می بینم ساعتها نبودم اینجا ...

پس اونی که اتوماتیک وار ، این همه کار در نبود من انجام داده کی بوده ؟!!!
غذا درست کرده ؟ و چه خوشمزه هم شده .... لبخند

اداره رفته اومده !!! مهمونی بوده .... و ... و ... و ... !!!!

ادامه ....

قطره گفت...

...ادامه

سوال : کجا بودم این همه وقت رو ؟ و می بینم ، گم شده بودم در یک مسئله ... یعنی در جز ، غرق شده بودم ... فکر ، حضور داشت ... فکر روی یک مسئله که یا مال خودم بود یا مال دیگری . یا چیزی رو می خواستمش یا نمی خواستمش و از خود دورش می کردم .... توقع داشتم کاری بشه یا کاری انجام نشه ... آرزو می کردم ... در رویا بودم .... حسرت گذشته رو می بردم ...در مورد گذشته حرف می زدم ( الان هم که سرگرم نوشتن این کامنت هستم ، می دونم وقتی غرق نوشتن می شم " لحظه " رو از دست می دم ... دیگه با هستی ، جاری نیستم ، مگر لحظاتی که به خودم میام ..... )
به هر حال ، در اون اوقات که در لحظه نیستم ، در تلاش برای رسیدن به نتیجه ی کاری هستم ... مثلا در اداره یک برنامه ای رو دارم تنظیم می کنم ... متمرکز شدم روی یک مسئله جزئی .... در این حالات ، در لحظه نیستم ....

در اوقاتی که در لحظه نیستم ، آگاهی مفقوده .... اون نظارت همه جانبه و کلی رو که احاطه بشه بر همه چی ، در من نیست ...
یعنی از آموخته ها و دانش استفاده می شه در اون اوقات ولی از آگاهی و بینش استفاده نمی شه ....0 یعنی در اوقات عدم حضور در لحظه می تونم تمام تکنیکهایی رو که بلدم به کار ببرم و خیلی هم دقیق ، ولی حواسم نیست ... اگاهی ام به اون فضا و کاری که انجام می دم ، وجود نداره ....

........

قطره گفت...

یک تجربه :

که برای من خیلی مفید بوده : روی دستم رو اکثرا علامت می زنم ...یه ضربدر کوچیک که منو به حال بر می گردونه . مثلا درحال کارهای روز مره عادی و تکراری و یا وقتی عصبی می شم و خشم میاد وقتی رنج می برم در مورد چیزی ، حتی وقتی خیلی آدم از چیزی شاد می شه ، این علامت رو که می بینم بلافاصله بر می گردم به خودم . این حالتی هست که می تونم خودم و همه رو از دور ببینم ... از بالا نگاه کنم ....و مسائل کوچیک می شه .... کل رو می شه لمس کرد ....
فرض کنید با کسی بحث و برخورد لفظی دارید وقتی برمی گردم به لحظه ، مسائل برام اهمیت خودشو از دست می ده . خشم محو می شه ...
کاری که درست می دونم ، که باز مفید هست و هدر نمی ده وقت و انرژی ما رو برای کشمکش با نفس که ملامت کنه ما رو این که :
هر وقت اومدیم به لحظه و اکنون ، خوش اومدیم .... یعنی نباید ملامت کنیم که وای این همه وقت ، کجا بودیم ...

............

قطره گفت...

تجربه دیگه :

باز برام خیلی مفیده ... وقتی رنجی دارم و یا مشکلی ... خشمی دارم یا حسرتی ،
یک سفر می رم به کهکشونها سر می زنم و از اونجا نظر می کنم به وسعت بیکران هستی لایتناهی ... و اینکار منو به لحظه می کشونه ... در واقع به کلی نگری می کشونه ...
باز مسائل رو بهتر می شه دید .... چون اهمیت موضوعاتی که بیخودی بزرگشون کردیم کمتر می شه .....

دوستان ، این بحث ناخود آگاه ، خیلی شاخه شاخه می شه ...

سوال :
وقتی با کسی که خاطره ای ناخوشایند ازش داریم روبرو می شیم ، آیا می تونیم اون شخص رو طوری نگاه کنیم که برای اولین بار می بینیم ؟ نه خودشو هاااااا ، بلکه آیا می تونیم یه ذهن پاک و خالی از خاطرات بد گذشته در مورد اون داشته باشیم ؟
اگر اینطور باشه ، ما در " لحظه " هستیم .... لحظه ای که بدون وابستگی به لحظات قبل بوده از نظر فکری ....
در این صورت نگاه ما " بدون غرض " بوده ... استاد بنانی هی اشاره می کنند به این موضوع ....
در کلیه اوقاتی که ما در " لحظه " هستیم ، نگاهمون بدون تعبیر است .....عشق جاری هست .... مثلا ما ، دیروز با کسی برخورد لفظی داشتیم ، ولی خاطره جمع نمی کنیم ، و اگر خاطره در مورد افراد در ذهن ما جمع نشن ، اون افراد رو مثل این است که برای اولین بار می بینیم و عشق در کارهامون جاری می شه .... عشق کلی ( نمی دونم چی بگم بهش ) عشقی که در اون من و تو وجود نداره ...
نوشتن خیلی سخته ...خیلی موضوعات میان بهم بافته می شن ....

و همینطور عمل کردن به لم ها و راهکارها خیلی سخته تا اونجا که در دست ماست ....
و واقعیت اینه که خیلی وقتها هم دست ما نیست ... البته ما در اینجا منظور افرادی مثل خودم هست ... که هنوز به رهایی نرسیدن ...

و گرنه شاید کسانی باشند که مراقب هر لحظه خودشون هستند تا در لحظه باشند ... در جایی می خوندم ، یادم نیست کجا و از چه کسی و برایم مهم نیست زیاد چه کسی گفته که :

مثل گربه ای که در کمین موشی نشسته باشه ، مراقبه رو توصیف کرده بود ....
جالب بود برام ...

دلم می خواد باز بنویسم ولی دیر وقته .... باشه برای بعد ...

باز هم ممنونم استاد بنانی ...

رضافلاح گفت...

سلام
بودن يا نبودن
در هر حالتي هستيم متوجه آن باشيم فقط به آن توجه كنيم نه تفسير نه تمركز فقط توجه

یگانه گفت...

با عرض ادب و احترام سلام
بودن در لحظه حال یعنی رضایت از اتفاقات این لحظه . بدون واکنش بدون اضطراب بدون نگرانی از اینده بدون ترس بدون توقع و...........
به دو صورت می توان در لحظه حال بود .
1 - در حالت شکر یعنی هر عملی را بدون تعبیرو تفسیر پذیرفتن ( حالت رضایت واقعی)شکر یک عمل لفظی نیست هنر دیدن زیباییهای طبیعت و هر انچه در اطرافمان هست ولذت بردن از انها شکر محسوب می شه.
ولی گاهی اتفاقاتی در زندگیمان پیش میاد که می تواند بظاهر ناگوار باشد و ما رو از حالت شکر پرت کنه بیرون. در این جور مواقع اگاهی از اینکه اتفاقات حکم ایینه رادارند و باز تاب اعمال و افکار خودمان هستند در مسیر خود شناسی راهنمای ما خواهند بود و بقول سعدی:
من که در صلحم دائما با این پدر این جهان چون جنت استم در نظر
2- در حالت صبر گاهی زندگی چنان عرصه را تنگ می کند که نه پای گریز هست و نه تاب تحمل ولی باید در هر شرایط در حال بود نه پذیرایی
در این حالت با اگاهی از شرایط طاقت فرسا باز بدون تعبیرو تفسیر فقط حکم ناظر و شاهد را خواهیم داشت در این وضعیت مس وجود انسان تبدیل به طلا می شه . اگر بتونیم این مرحله سخت ولی شیرین رو طی کنیم مانند ابراهیم اتش برایمان تبدیل به گلستان خواهد شد .
در حال بودن بمعنای بی تفاوتی نیست در حال بودن یک حالت دینامیک و پویاست که ما با حضور در ان حالت لحظه به لحظه نو بودن و خلاق بودن را درک می کنیم و میتونیم مجرای عشق الهی در روی زمین باشیم تا خودمان و اطرافیانمون رو از برکت وجود عشق بهره مند کنیم و...........
موفق باشید.

عطا گفت...

به نظرم در حال زندگی کردن درک عمیق این واقعیت است که " در حال زندگی کردن" هیچ کدام از اینها نیست می شود. درک عمیق این واقعیت که هیچ کدام از موارد گفته شده دوای درد نیست. آنها مسکنند. اثر مسکن که از بین برود درد شدیدتر از قبل می شود.
درک این واقعیت که اسیر همه موارد فوق هستیم و در هر تلاتمی از امواج زندگی گرفتار یکی از این حالتها می شویم. ما را به تسلیم وا می دارد. به استیسال می رسیم و در اوج ان استیسال است که آن حقیقت ناب طلوع می کند.

قطره گفت...

ممنون از دوستانی که کامنت می ذارند و تجربیاتشون رو با همه تقسیم می کنند ...

دلم می خواد دوستان زیادی شرکت کنند در بحثهای غنی و آشنای این سایت که گاهی هم ، برام ثقیله ... ( هر چند تقلای زیاد نمی کنم از همه چی سریعا سر در بیارم ... در هر حال هر چه لازم باشه در وقتش ، بهم می رسه ... شکر )

دوست دارم این سایت و سایتهای مشابه تبدیل به درسهای زنده با تجربیات زنده و نو بشه ... ما کتابهای تکراری در مورد افراد مشهور ، زیاد در دسترس داریم ولی تجربیات بکر افراد ساده رو زیاد نشنیدیم .... ممنونم .


در مورد کامنتی که یگانه ی عزیز نوشتند ، بله . حالت تسلیم در " لحظه ی حال " است ... اینو اینطور تصور می کنم ...

که من میهمانی هستم که در هر لحظه ، میزبان ، برایم نعمتهایی را تقدیم می کند ... در اتاقی هستیم که هر آاان ، در باز می شه و برامون ، بدون اینکه حدس بزنیم چی ... نعمتهایی تقدیم می شه ....
تصور کنید ما اونقدر به نعمتهای داده شده عادت کردیم که اصلا اونها رو نمی بینیم و داشتن اونها رو حتی در حالت قدر نشناسی ، حق حودمون می دونیم . اگر عادی نشه برامون و خودمون رو محق ندونیم و اون حالت حیرت و شگفتی و شادمانی و سپاس از گرفتن نعمتی در ما از بین نره ، در حالت تسلیم و رضا خواهیم بود ... یعنی هر چی در هر لحظه داده می شه بیش از کافی ست ... بیش از ... بیش ازززززززززززززز کافی ... برای همه همینطوره ....

....

قطره گفت...

....کسی که مثلا یک بیماری داره مثلا یک بیمار قلبی ، فقط قلبش نقص داره ... بقیه ی تمام نعمتها در هر لحظه باز تقدیمش می شه ... ولی آیا ما زبان به گله و ناسپاسی باز نمی کنیم ؟؟؟

و دیگه اینکه جایی نوشته بودم : اگر چشمان یک نابینا ، شفا پیدا کنه و بینا بشه ، مردم به وجد میان که معجزه شده و ناباورانه سر به سجده می برند ، آیا این معجزه و معجزات مشابه برای همه ی ما در هر لحظه تکرار نمی شه ؟؟!!! پس وای بر انسان زیانکار و نا سپاس ...
سختیها نیز در زمان تسلیم و رضا ، عین همون تقدیم شده های میزبان است ... آیا مهمان به میزبان می گه اینو می خوام و اینو نمی خوام ...
واااااااااااااااااااای وای وای قسم به سختی و رنج ، هر چه از شناخت خودم دارم و به هر چیز شایسته ای که رسیده ام ، تمره و میوه ی درخت سختیها و رنج بوده ....
درختی که با خون دل آبیاری می شه ولی ولی ولی اگر آگاهانه بتونیم به پاش بشینیم ، همون رنج هم نوش است و بی نظیرترین میوه رو ازش می چینیم ...

و یک تجربه مفید که داشتم اینکه :

در هر لحظه در هر رنجی اگر اینو برای خودمون یاد آوری کنیم که می تونست چیزی بدتر از این برامون اتفاق بیفته ، به آرامش می رسیم ... به تسلیم می رسیم .... ما می دونیم مقایسه یکی از کارهای فکره ، خب حداقل اینو در جاهای لازم ، بکار ببریم .... یعنی در حالت رنج و بیماری بیاییم و خودمون رو با اونهایی که شرایط بدتر از ما دارند مقایسه کنیم ....
در هر حال ، باورم اینه که حالت " تسلیم و رضا " زیباترین حالتی ست که در خلوت می تونه انسان بهش برسه .....
و در آن هر چه هست نوش است ...نوووووووووووش ...

.....

آقای بنانی شما مثل " زندگی " اول امتحان می گیرید بعد درس می دید ؟
باشه ما تسلیمیم ....



.

بی نام گفت...

صحبتهای مفیدی و تجربیاتی که دوستان مطرح کردند زیبا بود. من از دوستان خواهش دارم که تجربیات خودشونو مطرح کنند. یکی اشاره به ماندن در سختی و نتیجه آن بود، واقعیتش این حالتو من بارها تجربه کرده ام و زیبایی آن را هم چشیده ام تجربه ای نو که قابل وصف نیست.
من مدت 5 سال --- مصرف کرده اند، کسی که اولین بار این لعنتی را مصرف می کنه لذتی ( شاید تجربه کلمه مناسبتری باشه) خیلی سخته بتونه از اون دل بکنه. کسانی که در این مورد تجربه ای ندارند اگه بخواهند از این تجربه بیشتر بدونند کافی است تو گوگل این کلمه را سرچ کنند سایتهای مفیدی!!! در این زمینه وچود دارد. روی دیگر سکه مصرف مواد خماری آن است که 100 برابر وحشتناک تر است
این مقدمه را گفتم که به این حرفم برسم.
اگر بتونی با اون خماری ها با همه وحشت و رنجشان و زمان طولانی شان بمونی بدون اینکه داروی خاصی مصرف کنی، ان وقت یک حقیقتی، انرژی در درون شما طلوع می کنه که نو است متفاوت است، آنگاه است که یک روز که در روی پل عابر پیاده داری میری و یا اینکه با یکی در حال صحبت هستی اون تجربه می یاد سراغه احساس می کنی که تمام دنیا در درون تو در حریان است....
خدایا کاری نکن که ما از رنجها فرار کنیم صبر تحمل رنجها را به ما عنایت کن

پست کردن نظر

لطفاً نظر خود را بخط فارسی بنویسید.

لطفاً فقط نظرتان درباره‌ی مطلب نوشته شده را بنویسید. و اگر پیامی برای نویسنده دارید، به پیوند "تماس با نویسنده" مراجعه نمایید.